دوم:یه روز ما صبح پاشدیم زنگ زدیم هولدن گفتیم کجایی گفت شمالم.شب شد خوابیدیم.صبح شد بیدار شدیم زنگ زدیم گفتیم کجایی گفت شمالم.شب شد اومدیم بخوابیم دیدیم میت رو زمین مونده(وبلاگ میگم)یادمون افتاد هولدن باید زحمتشو میکشید.زنگ زدیم خونشون نیم ساعتی با پدر هولدن صحبت کردیم(هنوز هولدن شماله).فهمیدیم که امشبم باید در فراغ هولدن عزیز سر بر بستر بکذاریم اما یه کاری کردم (در صحبتهایی که با پدر هولدن داشتم) که احتمالا تا چند هفته ی دیگه بوش به مشام شما دوستان هم میرسه عجله نکنید!!
سوم:
هرجا که سر زدم همه در مرز بودن است
کو مرز تازه ای که فراتر ز بودن است
این بیت به خاطر دوستامونگذاشتم که . . . خودتون برید به این آدرس متوجه میشید(لطفا سر بزنید و نظر بدید مهمه واسمون نظراتون)
چهارم:به شعر این هفته میرسیم که از آقاي محمد سعيد ميرزايي هست به نام درخت.با اینکه این شعر تو وبلاگخانم نازلی عزیز هست اما هر کاری کردم نتونستم از این شعر زیبا بگذرم و جایی براش تو آرشیو نذارم.امیدوارم ازش لذت ببرین
"درخت منتظر ساعت بهار شدن
و غرق ثانیه های شکوفه بار شدن
درخت ، دست به جیب ایستاده آخر فصل
کنار جاده ، در اندیشه ی سوار شدن
درخت منتظر چیست ؟ گاری پاییز ؟
و یا مسافر گردونه ی بهار شدن ؟
و او شبیه به یک کارمند غمگین است
درست لحظه ی از کار برکنار شدن
گرفته زیر بغل ، برگهای باطله را
به فکر اره شدن ، سوختن ، غبار شدن
درخت ، دید به خوابش که پنجره شده است
ولی ملول شد از فکر پر غبار شدن
و گفت پنجرگی ...آه دوره ی سختی ست
بدون پلک زدن ، چشم انتظار شدن
و دوست داشت که یک صندلی شود مثلا
به جای دار شدن ، چوبه ی مزار شدن
درخت ، اره شد و توی کامیون افتاد
فقط یکی دو قدم مانده تا بهار شدن
و سر در آورد از کارگاه نجاری
پس از بریده شدن ، خیس و تابدار شدن ...
ولی درخت ندانست ، قسمتش این بود :
برای یک زن آوازه خوان ، سه تار شدن "