خوش باشید
آدم ساده
ما را به بهشت راه نمی دهند.
به جهنم!
تا ابلیس نگاه تو هست من آدم نمی شوم!!!
جایش چقدر خالی است در شعر عاشقانه
یک اسم چار حرفی ، ساده کمی زنانه
یک اسم چون پرستو الهام بخش پرواز
بالاتر از ثریا تا سقف آسمان ِ –
- هفتم که نه ، چهارم ؛ مثل غرور لیلا
مثل نگاه شبنم در متن یک ترانه
مثل خودم که پر زد با باد تا افق ها
مثل قلم : « مولف مرده در این زمانه »
در باد غلت خوردن مثل گلوله ای گرم
در باد رقص کردن چون زلف تازیانه
در باد شعر گفتن [این بیت دست من نیست]
خودکار بیک آبی یک شعر عاشقانه
من مستِ مست بودن دیوانه باش هم تو
رو سر بنه به بالین خود می روم به خانه
این بیت اسم تو داشت/آتش به جانم انداخت
سا... سوخت زیر دستم آتش ، قلم ، زبانه
آتش گرفت سارا ...را... سا ... نمی نوشتم
باور کنید مردم بی عذر و بی بهانه
می ترسم از لبت سا... آتش زند لبم ...را
می ترسم از لبی که می کاودم شبانه
سارا ... ( سه نقطه ) سارا . سارا ... ( سه نقطه ) سارا
این بیت دست من نیست ، می ریزد از دهان ِ ...
محمد ارثی زاد
امروز میخواستم یه شعر دیگه بذارم اصلا یه مدل دیگه شاید یه طرح نوشته ی بلنداما نشد.البته جناب آیت الله مانی(روحی فداه)امر فرمودند شعری که ایشون در نامه ای مهر وموم شده برای شخص بنده ارسال نمودند رو بذارم که ما چون از یه فقیه دیگه تقلید میکنیم امر ایشون برامون مسجل نشد و شعر خودمون رو میذاریم اما شعر حاج آقارو نیز در اولین کامنت ،خود بنده برای حضار قرائت خواهم کرد.اما چی شد که ما این شعر خودمون رو گذاشتیم و اون یکی رو نذاشتیم و اصلا شعر حاج آقا کار نشد بماند فقط بگم که این پست خیلی تغیرات داشت تا حدی که به طرح نوشته اش هم رحمی نشد و در زیر تیغ تیز خودسانسوری قرار گرفت واسه خاطر بعضی ها که دلشون نگیره و فکرای چپندر قیچی نکنن.به هر حال مارا به خاطر این حرکت ناپسند ببخشید اما چه کنیم که اسلام دست و پای مارا شدیدا بسته.
زیاده گویی نمیکنم برید شعر بخونید کیف کنید مارو هم دعا کنید که هر هفته واستون شعر میذاریم تا شمارو حالی به حولی کنیم
آدم ساده![]()
شب پاییزی
تنها به نام،بلند و دیرگذر است
ما هنوز
گرم تماشای یکدیگریم و سپیده
سر زده است...
از : انونو کوماچی
ترجمه : عباس صفاری
به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوای کرشمههای صدایت
نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسههایت
ترا ز جرگهی انبوه خاطرات قدیمی
برون کشیدهام و دل نهادهام به صفایت
تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمیکنم اگر ای دوست، سهل و زود ، رهایت
گره به کار من افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی دستهای عقدهگشایت؟
به کبر شعر مَبینم که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت
"دلم گرفته برایت" زبان سادهی عشق است
سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!
حسین منزوی
هفته ی پیش چند تن اساتید که به اینجا میان اعتراض کردن که چرا اشعار عاشاقانه میذاری بس کن دیگه این همه شعر عاشقانه رو ما هم این هفته تصمیم گرفتیم یه شعر عاشقانه بذاریم دوباره.از همبنجا اعلام میدارم تا اطلاع ثانوی اینجا فاز غم نداریم.دلمون نمیخواد غمناک شیم مگه زوره؟
حالا هم دیگه حرف بسه شعرو بخونید حالشو ببرید قبلشم طرح نوشته گذاشتم گولاخ!!!!!!!!
می گفت :
" جسارت می خواهد ! "
دیوانه ای که
سنگی به کوه می کوفت .... سینا بهمنش
با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را
بر روزهای مرده تقویم خط بزن
وا کن تمام پنجره های حیات را
خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم
پر رنگ کن بخاطر من این نکات را
ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه که خواجه و شاخ نبات را
نام تو با نسیم نشابور می رود
تا از غبار غم بتکاند هرات را
یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست!
از نو بدل به بتکده کن سومنات را
حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه کائنات را
تا پلک می زنی، همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را ... علیرضا بدیع
تو
رنگ میدهی
به لباسی که میپوشی
بو میدهی
به عطری که میزنی
معنا میدهی
به کلمههای بیربطی
که شعرهای من میشوند ساره دستاران
هرگز نخواستم که بگویم تورا چه قدر
عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چه قدر؟!
هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو
از ابتدای ساده این ماجرا چه قدر ـ
من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!
من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ یا چه قدر...؟
هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی
عادت نبود حسی از آن ابتدا چه قدر
مانند پیچکی که بپیچد به روح من
ریشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر ـ
تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند
اینجا فرشته ها که بدانی خدا چه قدر ـ
خوبست با تو،با همه بی وفائیت
قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چه قدر؟!
قلبم گرفته است،سرم گیج می رود
هرگز نخواستم که بدانی تو را چه قدر... نغمه مستشار نظامی
پ.ن:دوستان فکر میکنم هنوز سیستم نظر دهی بلاگفا مشکل داره
بابت این مشکل از همه معذرت میخوام
کسانی که نمیتونن کامنت بذارن به این ایمیل میتونن میل بزنن
adamesade@yahoo.com
خوش باشید
نیستی که بریزمت روی عمیق ترین زخمم
نیستی که نمیرم,
نیستی ...
ازینهمه زخمهای خالی نه,
ازینهمه که نیستی,
مُردم... کامران رسول زاده
اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک می ریزی !
هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن !
بخند ! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی
خزان کجا ، تو کجا تک درخت ِ من ! باید
که برگ ِ ریخته بر شاخه ها بیاویزی
درخت ، فصل ِ خزان هم درخت می ماند
تو « پیش فصل » بهاری نه اینکه پاییزی
تو را خدا به زمین هدیه داده ، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی
خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی
فاضل نظری
اين هفته قرار بود هولدن آپ کنه اما بنده خدا نتونست چون با ديال آپ کا ميکنه(همرو گفتم که بگم اي دي اس ال دارم)
اما قبل از آپ کردن شعر يهه تشکر ويژه از همه دوستاني که برامون توي اون شبهاي عزيز دعا کردن.اتفاقي که بايد مي افتاد افتاد.دست همتون درد نکنه
اما شعر و طرح نوشته بريد حالشو ببريد
باران باشد
تو باشي
يک خيابان بي انتها باشد
.
.
.
به دنيا ميگويم خداحافظ گروس عبد الملکيان
زدم به جاده عشقت پياده در باران
به شوق لحظه ديدار ساده در باران
در اين طراوت نمناک ، در دلم سبز است
اميد حادثه اي فوق العاده در باران
ببين که آينه ي بي قراري ام شده است
زلال صورت نمناک جاده در باران
ز پشت پنجره کلبه ات نگاهي کن
ببين چه سبز ، بهار ايستاده در باران!
اشاره اي، که گره خورده با نگاهت باز
نگاه مرد دل از دست داده در باران
ز بي تفاوتي ات اي پري قصه من
شکست شوکت يک شاهزاده در باران
سبد محمد بابا ميري
اما این هفته فرق میکنه
این دوتا مناسبت هم با بقیه مناسبتها فرق میکنه
هر کاری کردم که بیام به روال عادی آخر شب جمعه یه شعر بذارم نشد
سخته باور کنید که سخته یه اتفاق به این بزرگی درو و برمون بیافته و ما عین خیالمون هم نباشه.
همه ارزش شبای قدر میدونن لازم به گفتن نیست واسه همین این هفته فقط اومدم که بگم واسه شب آخرش همدیگرو فراموش نکنید.تمام بچه هایی که توی این یک سال و خورده ای اینجا اومدن و رفتن و چند دقیقه ای مهمون ما بودن توی شادی ها غمها با هم بودیم حالا صاحب خونه اینجا ازتون به خاطر این مدتی که اینجارو زنده نگه داشته و تونسته با کارایی که میذاره حال و هواتونو هرچند کم تغییر بده یه درخواست داره اونم دعا واسه رفع مشکلاتشه فقط واسه خودش هم نمیخواد واسه همه.خدا دعای دسته جمعی خیلی دوست داره پس با هم برای هم دعا کنیم
امشب تمام آینه ها را صدا کنید
گاه اجابت است رو به سوی خدا کنید
ای دوستان آبرودار نزد حق
در نیمه شب قدر مرا هم دعا کنید
یا علی
انشا الله نماز و روزه های همگی قبول باشه
یه شعر خوب پیدا کردیم گفیتم بذاریم همه حالشو ببرن
شعر خیلی گیراست مخصوصا زمانی که شاعر ردیف شعر رو مخاطب قرار میده خودتون بخونید و لذت ببرین ولی اول طرح نوشته
بوسیدن تو برای من
تلخ ترین بوسه جهان است
وقتی که
نیستی و قاب عکس یادگاری ات
با من حرف نمی زند... م . محمدی مهر
خستهام قطره به قطره بشمارم باران
دوست دارم که بر این خاک ببارم باران
دوست دارم که دل از شهر و دیارم بکنم
بروم سر به بیابان بگذارم باران
سبز نه، زرد نه، آمیزهای از سبزم و زرد
بس که در هم شده پاییز و بهارم باران!
داروگ نیست، خدا! قاصدکی بود ای کاش
کاش میشد به نگارم بنگارم باران
تو نمیآیی و من اینهمه خاکی شدهام
تو اگر باشی ، با خاک چکارم؟ .....
ضیاء قاسمی
چقدر سرد است
وقتی که نیستی و می خواهمت ....
فریبا عرب نیا
مگر که خون من است این که می شود نوشت؟
که پیک اولش این گونه برده از هوشت
کلیددار تویی ای نگاهبان بهشت
بگیر دست مرا و ببر به آغوشت
کشیده ای به ظرافت کمان ابرو را
به قصد جان من و خلق ،تا بناگوشت
سیاه بخت تر از موی، سربه زیر تو شد
هر آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت
شهید اول این بوسه ها منم... برخیز!
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت...
علیرضا بدیع
پ.ن:قافیه ی بیت اول نوشت هم خانواده ی نوشیدن است با نوشتن اشتباه نشه
یه دختر تو تراس رو به رویی ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه
یه شال سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه
پر از خاکستر آرزوهایی که هر روز توی قلبش گُر می گیرن
پر از خاکستر خوابای خوبی که هر شب تو نگاهِ اون می میرن
همین چند وقت پیش رؤیاشو توی خیابون بی بهانه سر بریدن
همیشه راه پروازشو بستن، همیشه رو خیالش خط کشیدن
به دیوارِ اتاقش چندتا عکسه: هدایت، کافکا، فرخ زاد و مایکل
یه عکسِ خاتمی، چندتا مدونا، یه عکسِ تام کروز، یه عکسِ فیدل
همه ش دنبال قهرمان می گرده، میون شاعرا، آوازه خونا
براش مرده و زنده فرق نداره، سیاست بازا، پیرا و جوونا
نمی دونه که تنها توی آینه باید دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهانی می شه ساخت بی ظلم و برده
یه دختر تو تراس رو به رویی، شبا کنسرتِ فریادش به راهه
صداش می گیره از بس غصه داره، نمی شه دیدش از بس شب سیاهه
ولی زنگ صداش می پیچه هر شب، تو شهری که چراغاش رنگ خونن
دیگه چند وقته که حتا چراغ چهارراها می ترسن سبز بمونن
می خواد یادِ تموم شهر بمونه بهاری که یکی برگاشو دزدید
درختی که قرنطینه شد آخر، تو فصلی که زمین برعکس می چرخید
صداش لبریز حرفای نگفته س، سرش لبریز صد آتشفشونه
یه دختر تو تراس رو به رویی ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه
یغما گلرویی
پ.ن:هولدن نامه به روزه
آه ای عسل قله های دور دست
این خرس در کو هپایه ها خواهد مرد.....
آمد درست زیر شبستان گل نشست
در بین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب ، نه ! یک تکه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است
چادر نماز گل گلی انداخته به سر
افتاده از بهشت در این ارتفاع پست
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این چندمین ردیف نمازی خیالی است
گلدسته ی اذان و من و های های های
الله اکبر و انا فی کل واد مست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هوالذی اخذالعهد فی الست
یک پرده باز پشت همین بیت می کشم
او فکر می کنیم در این پرده مانده است
سارا سلام ، اشهدالا اله تو
با چشمهای سرمه ای ، الا اله مست
دل می بری که حی علی های های های
هرجا که هست ، پرتوی روی حبیب هست
بالا بلند ، عزم تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جله ، شب خرداد ، توی پارک
مهرت همان شب ، اشهداندر دلم نشست
آنشب کبو کبو کبو تری از بامتان پرید
نم نم نما نما نماز تو در بغض من شکست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هوالذی اخذالعهد فی الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من برید
سبحان ربه هر چه دلم را ز من گسست
سبحان ربی المن و سارا بحمده ای
سبحان ربی المن و سارا دلش شکست
سبحان ربی المن و سارا به هم رسی
سبحان تا به کی من و او دست روی دست ؟
زخمم دوباره واشد و ایاک نستعین
تا اهدنا السرای تو راهی نمانده است
یک پرده باز بین من و او کشیده اند
سارا گمانم آنطرف پرده مانده است
محمد حسین بهرامیان
سلام
متاسفانه باید بگم این هفته هم من قرار آپ کنم چون هولدن عزیز فرار کرده.جدی میگم باور نمیکنید برید والیوم بخونید بنده هم این هفته تمام این شعر را تقدیم میکنم به باران عزیزم که همه ی غمهای زندگیمو باهاش شستم.یه چیز دیگه هم اشاره کنم دوستانی که به وبلاگ سر میزنن لطفا یه اثری از خود به جا یذارن و در ضمن خودشون رو هم معرفی کنند
خوش باشید
چه نا برابر است ، جنگ ِ من و تو
قبول ندارم
به جنگ آمده ای و تیغ عشق آوردی
حساب نکردی که من
به جز تو
هیچ ندارم ؟
وقتي سرم براي خطر درد ميکند
حتی غزل مرا زخودش طرد ميکند
من نيز آتش دلم اي مهربان من
دمسردي تو گاه مرا سرد ميکند
حواي من ! بخند که لبخند با دلم
کاري که سيب با پدرم کرد ميکند
گفتي که مرد باش! رهاکن مرا! برو !
اين کار را نهمرد که نامرد ميکند
باورکن اي ستارهي من رفتنت مرا
در کوچههاي خاطره شبگرد ميکند
تنها نه تيشه با سر فرهاد آشناست
من هم سرم براي خطر درد ميکند
حسین حاج هاشمی
روزگار غریبیست نازنین
خواب آب میبیند
دریا. . . فاخته یاوری
باید تمام سادگیت را غزل کنم
این مشکل من است و باید که حل کنم
می خواستم بگویم از اعجاز چشمهات
تا شعر را به شرح نگاهت بدل کنم
از عقل چشم پوشم واینبار عشق را
اندیشه درست ترین راه حل کنم
یعنی قدم قدم به تو نزدیکتر شوم
بی آنکه فکر پچ پچ اهل محل کنم
می خواستم تو را و توانستم عاقبت
تک بیت های سادگیت را مثل کنم
.............................................
من قول داده بود تو را مال خود کند
حالا مصمم که به قولش عمل کنم
حامد ابراهیمی
صدای پای توست
که شبها در سینه ام راه میروی
کافیست کمی خسته شوی
کافیست کمی بایستی. . . گروس عبدالملکیان
قلبت که میزند سرِ من درد میکند
این روزها سراسرِ من درد میکند
قلبت که... نیمهی چپ من تیر میکشد
تب کرده، نیم دیگر من درد میکند
تحریک میکند عصبِ چشمهام را
چشمی که در برابر من درد میکند
شاید تو وصلهی تن من نیستی، چهقدر
جای تو روی پیکر من درد میکند
هی سعی میکنم که ترا کیمیا کنم
هی دستهای مسگر من درد میکند
دیر است پس چرا متولّد نمیشوی؟
شعر تو روی دفتر من درد میکند
نجمه زارع
پ.ن:هفته ی بدی بود ولی هفته ی بعدی خیلی بدتره
پ.ن:دعا کنید برای باران
دانه دانه پرهایش را چید
تا بر این بالش خواب دیگری ببیند!! گروس عبد الملکیان
خسته برگشت به خانه زنِ هرجایی، باز
تا شود همنفسِ ساکتِ تنهایی باز
باز هم روبهروی آینه کهنه نشست
تا کند پاک ز رخ رنگِ خودآرایی باز
قطرهای اشک به سیمای سپیدش غلتید
خنده زد تلخ که: هان، گمشده! اینجایی باز
باز کبریت به فانوس دلآشوبی زد
بلکه سرگرم شود با دلِ سودایی باز
خسته از شهوتِ دیوی که تنش را کاوید
مانده با بغض و شب و گریه و شیدایی باز
زار در بستر همواره هقهقها خفت
در دلش حسرتِ یک نغمه لالایی باز
علی محمد مودب
پ.ن: بعد از یه هفته ی پرتنش که توی وبلاگ داشتیم دوباره داریم آپ میکنیم و این جای شکرش باقیه چون توی همین هفته چندتا از دوستامون رو به خاطر داشتن آواتور های سیاسی دستگیر کردن البته الان خدارو شکر آزادن به همین خاطر اگه نمخواید که هفته ی بعد بنده از پشت میله ها وبلاگ آپ کنم دیگه بحث سیاسی اینجا نکنید لطفا ممنونم
هی ما اومدیم فضای اینجارو از این سیاست بی پدر و مادر حفظ کنیم نشد ولی خب اشگال نداره واسه همین این هفته یه شعر آپ میکنم ولی منظورم با کسی نیستا پس فردا نیاین در سایت تحسن کنین بگین این یارو به ما توهین کرده یا نمیدونم با نماینده ی ما بد صحبت کرده من این شعر رو کاملا بدون منظور و به صورت کاملا تصادفی در این برهه از زمان گذاشتم ازما گفتن!!!
یه چیز دیگه هم بگم البته هیچ ربطی هم به انتخابات نداره ولی بسیار مهمتر از این انتخابات . . . است.
آقا ما دیروز یه غلطی کردیم بدون اجازه دوستان و آشنایان رفتیم بیرون.دست بر قضا این آنتن موبایل ما هم قطع شد(من تو منطقه ی ممنوعه نبودما همونجا که میرن شعار میدن).آره داشتم میگفتم ما رفتیم و آنتن هم رفت.بعد از دو سه ساعت که برگشتیم دیدیم واویلا چشمتون روز بد نبینه این زنگ زده به اون اون هم زنگ زده به اون یکی و اون یکی هم زنگ زده به نمیدونم کدوم یکی خلاصه حسابی شیر تو شیر شد و ما تا اومدیم و آنتنمون هم اومد سیل مخاطب به سمت گوشی ما روانه شد که کدوم قبرستونی بودی؟تو غلط کردی رفتی بیرون!!!!چرا به ما نگفتی؟و . . . (از گذاشتن بعضی از جملات معذورم چون وبلاگم فیلتر میشه!!!!!)
خلاصه کنم دیروز من باعث شدم تا عزیزترین کسانم رنجوده خاطر بشن.حالا از همین جا اعلام میکنم بنده به عنوان یک شخص نادم و پشیمان از همه گی عذرخواهی میکنم مخصوصا آقایان هولدن و خانمهای محترمه چیستا و باران.امیدوارم من نادم و پشیمان را به خاطر این خبط و خطایی که کرده ام ببخشید.
داشت یادم میرفت و اما شعر این هفته
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت ازپی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص وعام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سیف فراقانی
چند پاکت سیگار
برای فراموش کردن روزهایی که دود شدند؟
چند مرتبه دوش سرد
برای فرونشاندن هیجان مرگ در خونم؟
سیگار نیمه روشن و نور کم اتاق
خاکستری عکس تو در چارچوب قاب
یک مشت کاغذ و غزل نیمه کاره و
دنیای کوچک من و این عشق بی حساب
که گُر گرفتم از تو و تب دارم از خودم
این کار هر شبم شده خیس ست رختخواب
می سوزم از حرارت این عشق در خودم
سر گیجه های هر شبه ی مست بیخودم
می خواستم شروع غزل های من شوی
تو شمس می شوی و من ِ بی تو مولوی
باران گرفته می زند آرام شیشه را
از تو شروع می شود و تا همیشه را
دست مرا گرفته ای و خواب می روی
این بار چندم ست که عاشق نمی شوی
مرضیه فرمانی
پ.ن:طرح نوشته از فاطمه سالاروند
این هفته که واسه ی من گذشت یکی از شلوغترین هفته ها ی عمرم بود پدرم در اومد همش تا پاسی از شب در خیابان بودم دنبال یه لقمه نون حلال![]()
الانم که این پست دارم میذارم از خواب دارم میمیرم.میخوام به جای کل هفته امشب بخوابم پس سریع پست میذارم و میرم که بخوابم.دیگه شاعرش هم نیاز به معرفی نداره دیگه.خوش باشید
در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم
دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم
بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم
سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم
دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم
هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش و مــــاه پــــریوشــم
گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده بــه پیــراهن کـــشم
لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های دلکشـــم
ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار
این کار توست من همه جور تـــو می کشم
دوم:یه روز ما صبح پاشدیم زنگ زدیم هولدن گفتیم کجایی گفت شمالم.شب شد خوابیدیم.صبح شد بیدار شدیم زنگ زدیم گفتیم کجایی گفت شمالم.شب شد اومدیم بخوابیم دیدیم میت رو زمین مونده(وبلاگ میگم)یادمون افتاد هولدن باید زحمتشو میکشید.زنگ زدیم خونشون نیم ساعتی با پدر هولدن صحبت کردیم(هنوز هولدن شماله).فهمیدیم که امشبم باید در فراغ هولدن عزیز سر بر بستر بکذاریم اما یه کاری کردم (در صحبتهایی که با پدر هولدن داشتم) که احتمالا تا چند هفته ی دیگه بوش به مشام شما دوستان هم میرسه عجله نکنید!!
سوم:
هرجا که سر زدم همه در مرز بودن است
کو مرز تازه ای که فراتر ز بودن است
این بیت به خاطر دوستامونگذاشتم که . . . خودتون برید به این آدرس متوجه میشید(لطفا سر بزنید و نظر بدید مهمه واسمون نظراتون)
چهارم:به شعر این هفته میرسیم که از آقاي محمد سعيد ميرزايي هست به نام درخت.با اینکه این شعر تو وبلاگخانم نازلی عزیز هست اما هر کاری کردم نتونستم از این شعر زیبا بگذرم و جایی براش تو آرشیو نذارم.امیدوارم ازش لذت ببرین
"درخت منتظر ساعت بهار شدن
و غرق ثانیه های شکوفه بار شدن
درخت ، دست به جیب ایستاده آخر فصل
کنار جاده ، در اندیشه ی سوار شدن
درخت منتظر چیست ؟ گاری پاییز ؟
و یا مسافر گردونه ی بهار شدن ؟
و او شبیه به یک کارمند غمگین است
درست لحظه ی از کار برکنار شدن
گرفته زیر بغل ، برگهای باطله را
به فکر اره شدن ، سوختن ، غبار شدن
درخت ، دید به خوابش که پنجره شده است
ولی ملول شد از فکر پر غبار شدن
و گفت پنجرگی ...آه دوره ی سختی ست
بدون پلک زدن ، چشم انتظار شدن
و دوست داشت که یک صندلی شود مثلا
به جای دار شدن ، چوبه ی مزار شدن
درخت ، اره شد و توی کامیون افتاد
فقط یکی دو قدم مانده تا بهار شدن
و سر در آورد از کارگاه نجاری
پس از بریده شدن ، خیس و تابدار شدن ...
ولی درخت ندانست ، قسمتش این بود :
برای یک زن آوازه خوان ، سه تار شدن "
دوم:خبر دارم داغ داغ.به غیر از اینجا من و هولدن یه وبلاگ دیگه راه انداختیم به نام اندیشه وقتی که میجوشد. . . و الان هم اولین مطلبش آمادس ولی اون وبلاگ مثل این هر هفته آپ نمیشه بلکه گاهنامه است یه فرق دیگه هم داره و اونم اینه که اونجا همه ی کاراش برای خودمونه و همه چی هم توش هست از شعر و داستان کوتاه و بلند و شیر مرغ تا عکس و فیلم و جون آدمیزاد!!!
سوم:برسیم به طرح نوشته و شعر این هفته.این هفته یه طرح نوشته دارم از آقای کامران فریدی و یه شعر هم دارم از آقای سید حمید رضا برقعی که امیدوارم لذت ببرین.
حالا که رفته ای
مرد شده ام !
بسته بسته سیگار می کشم
تا تو را دود کنم
در خیال خسته ام !
روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام
مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام
آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام*؟
آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام
* :دیدم این هفته آخرین قسمت این سریال بد ندیدم تبریک بگم به خاطر اتمامش![]()
امروز خدا رو شکر آخرین روز از این تعطیلات مسخره است.خوشحالم که تموم شد البته کلی برنامه داشتم که میخواستم درسایی که عقبم رو بخونم ولی. . .
خوب یا بد هر چی بود تموم شد اما از فردا دانشگاه باز میشه!!!!
بد ندیدم یه شعر درباره ی دانشگاه بذارم ولی نمیذارم!!!!!
به جاش یه مثنوی میذارم به یاد یکی از همکلاسی هام.
امیدوارم لذت ببرین
همکلاسی احمقی بودم ، پشت میزی که ظاهرا چوبی
پشت میزی که عاشقت بودم _ همکلاسی احمقم خوبی...؟
پشت میزی که شاعرم امشب هی هوای تو را به سر دارم
مثنوی می شوم و می خوانم با دو چشمی که گریه / تر دارم
همکلاسی احمقی بودم پشت شعری که واقعا خواندی
له شدم من برای یک لحظه ، مثل موشی مرا تو ترساندی
از همین اتفاق تکراری _ احتمالی که عاشقم بودی
از همان اخم ظاهرا جدی توی چشمی که عینک دودی .
احتمالی که می زند بر هم خواب من را که می شوم خسته
توی ِ خیسی ِآخرین شعرت ، مثل دیوانهِ زبان بسته
هی مرا می زند به شب گریه خاطراتی که از تو جا مانده
همکلاسی ِ احمقم برگرد ، همکلاسی ِ احمقت مانده
پشت میزی که ظاهرا چوبی/ لای چرخم برای تنهایی
می شوم هی مچاله از هذیان
آخرمثنوی تو می آیی...
عمران میری
این اولین عید من با شما دوستای گلمه
خیلی خوشحالم
امسال که عید با جمعه توی یه روز افتاده بد ندیدم که یه شعر در سبک انتظار براتون بذارم.امیدوارم امسال براتون سالی پر از موفقیت باشه یادتون نره س هفت سین کم اومد سعید هم هست![]()
شاعر میگه عید آمد و من خانه تکانی کردم/از دل همه را تکانده ام الا تو
عشق از من و نگاه تو تشکيل ميشود
گاهي تمام من به تو تبديل ميشود
وقتي به داستان نگاه تو ميرسم
يکباره شعر وارد تمثيل ميشود
اي عابر بزرگ که با گامهاي تو ...
از انتظار پنجره تجليل ميشود
تا کي سکوت و خلوت اين کوچههاي سرد
بر چشم هاي پنجره تحميل ميشود؟
آيا دوباره مثل همان سالهاي پيش
امسال هم بدون تو تحويل ميشود؟
بي شک شبي به پاس غزلهاي چشم تو
بازار وزن و قافيه تعطيل ميشود
«آنروز هفت سين اهورايي بهار
موعود! با سلام تو تکميل ميشود»
زهرا بيدکي
به زندگی برگردانم
چون عنکبوت گوشه ی انبار مثل قبل. . .
در تار های کهنه گرفتار مثل قبل. . .
مثل جنون وحشی یک دارکوب که
نوک میزند به چوب سپیدار. . . مثل قبل
اینبار هم که دست خودم نیست میزنم
هی مشت مشت بر در و دیوار مثل قبل
از آسمان و لذت پرواز خسته ام
از پر زدن بودن تو بیزار مثل قبل
وقتی قفس بهانه ی مرگ پرنده هاست
من را پرنده وار نگهدار مثل قبل
خوشبختی من است . . . نه بدبختی شماست
از چنگ مرگ می پرم این بار مثل قبل
من سور میدهم و تو منصور اگر مرا
این بار هم رها نکند دار مثل. . . قبل
مهتاب یغما
پ.ن:طرح نوشته از خوزه آنخل بالنته
پ.ن۲:دلیل نوشتن طرح نوشته فوت چند تن از عزیزان بود
پ.ن۳:اتفاق بدی وسط هفته افتاد رفتیم سفر یادمون رفت برگشتیم یادمون افتاد اینجوری حالم گرفته شد
خط لبانت ،
خط چشمانت ،
و خط نگاهت را انتخاب می کنم ....
و سکه ای که همیشه شیر می آید !
چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟
کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟
برای لحظه ی اول که دیدمت ناگاه
نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه؟
گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد
کسی که پای دلش مانده است یعنی چه؟
گلایه می کند از گریه ام خدا اما
زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه؟
تو را که ترک کنم تازه بعد میفهمی
که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه ؟
الهام دیداریان
پ.ن:طرح نوشته از م.محمدی مهر
تو زیبایی و می خواهم خود زیبا ترینت را
من یلدا نشین دارم هوای فرودینت را
من آن شهرم که می تازند بر ویرانه های او
نمی خواهی به لبخندی، بسازی سرزمینت را؟
عروس آبهایی تو، به جشن ماهیان برگرد
که ساحل دوست می دارد، تن دریا نشینت را
تو قصر از رقص می سازی، بچرخ از روم تا یونان
و در ایران به رقص آور، شبی دیوار چینت را
صدای شهرزاد امشب هزار و یکشبین بار است
که نجوا می کند با خود، چنانت را چنینت را
خسوف گاه گاه ماه، شادم می کند ، زیرا
تجسم می کند در من، دو چشم آتشینت را
عقیق لب که بر کندوی لبخند تو می بینم
کدامش را بتاراجم ، نگین یا انگبینت را؟
تمام دشت ها دفترچه ی شعر تو خواهد شد
اگر در باد بنویسی نگاه نقطه چینت را
برای پیش از اینهایم سراب و حسرت آوردی
شراب و بوسه می خواهم، بیاور بعد از اینت را
بر این می - بوسه بازی ها! ببند ای شیخ چشمت را
که می ترسم بر این آیین، دهی بر باد دینت را!
برو ای پیشوا چندین! به کنج عافیت بنشین
و یا بر خیز و چون مستان! بسوزان پوستینت را
حامد حسین خانی
نام تورا آورده ام دارم عبادت ميكنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من
اما نميدانم چرا دارم حسادت ميكنم
گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم
شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميكنم
رفتم كنار پنجره ديدم تورا با . . . بگذريم
چيزي نديدم اينچنين دارم رعايت ميكنم
من عاشق چشم توام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم
تو التماسم ميكني جوري فراموشت كنم
با التماس اما تورا به خانه دعوت ميكنم
گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي
رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم
مریم حیدرزاده
مردي كنار رود زانو زد، چه مردي
مردي شبيه دست خالي برنگردي
خورشيد، در راز نگاهش خواب مي رفت
در چشم هايش آبروي آب مي رفت
مردي كه يك دريا تنفر دارد از آب
انگار چشمانش دلي پر دارد از آب
هي آب ميديد و به دريا اخم مي كرد
تصوير دريا را نگاهش زخم مي كرد
هي آب مي ديد ، از نگاهش اشك مي ريخت
آرام دريـا را درون مشك مي ريخت
در خاطرش تا كودكان را فرض مي كرد
دست تمام موج ها را قرض مي كرد
چشم تمام آسمان ها ميخ آب است
اين لحظه اي حساس در تاريخ آب است
حالا جهان برگشته و ديدش به مشك است
حتا خدا هم چشم اميدش به مشك است
سوغاتي يك ايل را بر دوش مي برد
اين بار موسا نيل را بر دوش مي برد
اما چه سود اين دشت اسير بوف كور است
انگار چشم ساكنان كوفه كور است
آدم نماهايي كه ذاتن خوك بودند
از اول تاريخ هم مشكوك بودند
از نحسي تصويرشان فرياد و دادا
يك گوشه كز كردند تا روز مبادا
اصلاً نمي فهمند او ناموس درياست
افتادن دستان او كابوس درياست
بي دست شد خود را به هر راه و دري زد
با التماس از مشك مي خواهد نريزد
با تير بعدي آبروي مشك مي ريخت
آوارهاي مرد روي مشك مي ريخت
مردي كنار رود،جاري شد، چه مردي
مردي شبيه دست خالي بر نگردی
عظیم زارع
امروز با اینکه کلی حرف برای گفتن دارم ولی . . . بگذریم به شعرمون برسیم بهتره
شبی بهانه ی من شو برای بیداری
نگو دوباره برایم بهانه ای داری!
تمام فکر منی و نیامدی حتی
به شب نشینی این خوابهای افکاری
خیال با تو نبودن هنوز هم سخت است
هنوز با همه ی روز های تکراری
مرا ببخش اگر بی اجازه وارد شد
کسی به خانه ی دل از شکاف دیواری
چه راه سرد و غریبیست راه من بی تو
شبیه مرگ و یا ازدواج اجباری!!
نمیشود بروم خسته ام . . . نمیفهمی؟؟!
چه لذتیست که اینقدر مردم آزاری؟؟!
و حرف آخر من اینکه تا ابد ممنون
برای آن همه اشکی که بی تو شد جاری . . .
زهرا هاشمی
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
مهدی فرجی
این هفته هم باید من وبلاگ آپ کنم چون همیشه اتفاقای بد که میان و میرن یه پس لرزه هایی هم دارن که ما الان به پس لرزه هاش رسیدیم(خدا رو شکر)
به هر حال این وبلاگ که روی زمین نمیونه
خیلی وقته از شعرهای آقای احسان پرسا نگذاشته بودیم
اینم یه شعر از آقای احسان پرسا تقدیم به شما امیدوارم لذت ببرین
جوياي علم ، عيش به تاراج مي دهد
دنيا به کلّه پوک فقط تاج مي دهد !
اي باغبان تو عمر تلف کردي و درخت
آخر به جاي ميوه به تو کاج مي دهد
زحمت کشان هميشه ضعيفند مثل " مور "
دنيا به " نسل فيل " فقط عاج مي دهد
آنچه پدر به خون دل اندوخت را پسر ،
پاي دو تا کرشمه به تاراج مي دهد
غم گنج قيمتي ست که دنياي بي تميز
آن را فقط به مردم محتاج مي دهد
دنبال افتخار نرو ، دهر بي وفا
جاي نشان طناب به حلاج مي دهد
من جز هوا نداشته ام در تمام عمر
مرگ حباب اوج به امواج مي دهد
امشب براتون شعری آماده کردم از آقای سیامک بهرام پرور که واقعا خوندنش لذت بخشه.امیدوارم شما هم مانند من از این شعر لذت ببرین
غم باز كار قلب مرا شاق مي كند
قليان خاطرات تو را چاق مي كند !
پك مي زنم…و حلقه دودي شبيه قلب
دارد دوباره طاقت من طاق مي كند!
تنديس پر غبار تو را با نوازشي
دستان سبز عاطفه براق مي كند
اين گونه دل دوباره به درياي يادها
غواص خويش راهي اعماق مي كند…
پرونده هاي عشق تو را مي زند ورق
يك بوسه روي عكس تو الصاق مي كند!
از برف گير گونه تو ، بوسه هاي من
بر سرخي لبان تو قشلاق مي كند!
شاعر سرود : (ساق تو مفهوم الكل است!)*
حقا كه هر چه مي كند اين ساق مي كند!!
من من نكن ! بگو ! دل بيچاره ! سعي كن!
استاد عشق هم به تو ارفاق مي كند!!
اين هم كه گفته است كه :ديگر نه من نه تو!
جدي نگير ! جان تو اغراق مي كند!!
فرياد رعد و مردي كه خويش را
تسليم درد و زوزه شلاق مي كند
پك مي زنم …و سرفه كشدار وموج اشك
اين بار نيز (طاقت من طاق مي كند)!
فرياد مي زنم : به خدا اين تقلب است!
اين روزگار جفت مرا تاق مي كند!
هي فحش مي دهم به خودم، زندگي،… و عشق!
دل در حريم فاجعه اتراق مي كند
سيلي زند به صورتم و زار مي زند
باران چه مادرانه مرا عاق مي كند…!
امروز با یک شعری که کاملا حال و هوای خودمه میخوام بلاگ آپ کنم
امیدوارم لذت ببرین
بي تو انديشيدهام كمتر به خيلي چيزها
ميشوم بياعتنا ديگر به خيلي چيزها
تا چه پيش آيد براي من نميدانم هنوز
دوري از تو ميشود منجر به خيلي چيزها
غير معمولي است رفتار من و شك كرده است
ـ چند روزي ميشود ـ مادر به خيلي چيزها
عكسهايت، نامههايت، خاطرات كهنهات
ميزنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها
هيچ حرفي نيست دارم كمكم عادت ميكنم
من به اين افكار ضجرآور، به خيلي چيزها
ميروم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ...
بعد من اما تو راحتتر به خيلي چيزها
نجمه زارع
نمیدونم این مطلب چه جوری بذارم.خیلی به هم ریخته ام.از طرفی خبرهای خوبی هم بهم نمیرسه.از همینجا به آقا رامین (هولدن)تسلیت میگم به خاطر فوت مادربزگشون.امیدوارم ما رو هم در این غم شریک بدونن.اما نمیشه به خاطر اتفاقات شخصی دیگران رو معطل کرد.یک شعر از آقای فاضل نظری براتون میذارم امیدوارم که لذت ببرین
مستي نه از پياله نه از خم شروع شد
از جادة سهشنبه شب قم شروع شد
آيينه خيره شد به من و من به آيينه
آن قدر خيره شد كه تبسم شروع شد
خورشيد ذرهبين به تماشاي من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد
وقتي نسيم آه من از شيشهها گذشت
بيتابي مزارع گندم شروع شد
موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يك
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا
از ربناي ركعت دوم شروع شد
در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار
تا گفتم السلام عليكم ... شروع شد
امروز یه کار خوب از آقای عظیم زارع براتون دارم.خودم وقتی این کار خوندم یاد یکی از بچه های دانشگاه افتادم.چون دونه دونه ی ویژگی های اونو نوشته بود.اما قبل از اون به یک نکته اشاره کنم:من و دوستم توی وبلاگ فقط قصدمون گذاشتن یک سری کار خوب برای کسایی که به این جور کارا علاقه دارن و باید بگم که هیچ کدوم از این کارا مال من یا دوستم نیست.اگر هم جایی اسم شاعر کار از قلم افتاده کوتاهی از ما بوده.و حالا این شما و این هم شعر آرشیو (اسم کار آرشیو)
ليلاي من با عشق و ماندن گارد لج داشت
اين دختر اصلاً مهر استاندارد لج داشت
يك دختر از جنس پسر! عشقم كجا بود
مادر، پدر، يك ضربدر، عشقم كجا بود
ميگفت: وقتي عاشقي پيگرد دارد
آدم چرا عاشق شود؟ دل درد دارد؟!
وقتي قرار است آسمان بنبست باشد
بال كبوتر هرچه خلاق است، باشد
اصلاً چه پروازي! پريدن حرف چرت است
قانون ندارد، آسمان هم شهر هرت است
انسان اگر در حسرت پرواز باشد
اين آسمان يكدست دستانداز باشد
از ديد او در نور هم ترس از غروب است
محلول هر عشقي سرانجامش رسوب است
يك در، كماكان فرصت ديوار دارد
حتي خدا هم دستهايش خار دارد
يك بود، فردا احتمالاً يك نبود است
پرواز تا كي؟! آخرين قسمت فرود است
تكرار عشقت را به نفرت ميكشاند
ها؛ آب ميگندد اگر يك جا بماند
سوهان روحم بود اين دختر، چه ياري؟!
يك دختر از سايهي من هم فراري
بدبختي اينجا بود؛ دل هم جا نميزد
پروندهي رسوا شدن را تا نميزد
تا اينكه اين قرباني خوش باور عشق
مجنون شد و بيچاره آخر سر سر عشق
ديروز زد از دست ليلا خودكشي كرد
آخر دلش را كشت اين ليلاي نامرد
دل مرد، تا اين خوان نصيب ديو باشد
تا عشق فعلاً قسمتش آرشيو باشد
فضای مبهم پاییز و باز دانشگاه و لحظه های غم انگیز و باز دانشگاه
تو گرم درسی و من گرم کندن اسمت به گوشه گوشه ی هر میز و باز دانشگاه
سلام
ببخشید که این هفته اینقدر دیر کردیم اما تقصیر ما نبود. این کاری هم که الان گذاشتم اعلام ۲تا خبر . یکی این که تبریک بگیم که دوباره دانشگاه باز شد و دوباره کلاس درس و مسخره بازی های همیشگی(ما که خداییش درس نمیخونیم).اما اون یکی خبر اینه که این آقای هولدن ۱ماه به ما میگه که یک کاره خیلی خوب آماده کرده برای اول مهر و دانشگاه.ما هم گفتیم خوب الان ۴ مهر و باید اون کار بذاری دیگه اما میگه الان که کسی دانشگاه نمیره بذار کار ببنده چشم(نمیدونم مگه ماست که ببنده !!!!!!!)ما هم گفتیم خب خیلی بد میشه تا اون موقع هیچی آپ نکنیم به همین خاطر این پست گذاشتیم که فکر نکنین ما به فکر نیستیم. و چون این پست کامل نیست نظر خواهیش هم غیر فعاله. راستی تو این شبها ی عزیز ما که از قلم نیفتادیم؟!!
خوش باشید
بازم سلام
فکر نکید خل شدم ۲بار سلام میکنما!!!دلم خیلی تنگ شده بود آخه این یه ماه مانیتورم سوخته بود نمیتونستم بیام سر بزنم.اون پست قبلی هم فقط شعر از من بود و بقیه کارا هم گردن دوست گلم هولدن بود که بنده خدا توی این یه ما یه تنه جور من هم کشید.
اما بعد یه ماه با دست پر اومدم خدمتتون.یک کار از آقای صادق فغانی براتون میذارم که امیدوارم جای این یه ماه دراد.امیدوارم لذت ببرین
تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزيز
ديدن گريهء تمساح محال است عزيز !
تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزيز
پنجره بين من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شيشه حلال است عزيز !
ما دو ريليم به اميد به هم وصل شدن
فصل گل دادن ني ، فصل وصال است عزيز !
ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عيب از توست !...ببين ! چشمه زلال است عزيز !
دام گيسوي تو بي دانه شده ، مي فهمي ؟!
امپراطوري تو رو به زوال است عزيز
عشق اين نيست که بر گردن من حلقه زده
اينکه بر گردنم افتاده وبال است عزيز
چارفصل است دلم منتظر پاسخ توست
تف و لعنت به تو و هر چه سوال است عزيز !
دنیای مسخره؛ هیجان های مسخره
هی عین؛ شین؛ قاف الفبای مسخره!
هی رد شدن به سمت کسی تا...نمی رسد
این کفش های خسته به این پای مسخره
سارا انار دارد و دارا انار داشت
دارا انار دارد و سارای مسخره!
تنها نشسته توی سرم فکر می کند
هر شب کتاب خیس به کبری مسخره!
[خرگوش خسته؛منحنی راه؛انتخاب
هی حل شدن درون معمای مسخره]
دنیای گیج توی سرت نصف می شود:
دیروزهای مسخره ؛ فردای...
مونا شجاعی
امروز هم یه شعری می خوام براتون بذارم که شاعرشو نمیشناسم و دوست دارم اگه کسی میدونه بهم اطلاع بده.اما شعر بسیار زیبایی که خودم هم خیلی دوستش دارم.
امیدوارم لذت ببرین
از چشمهاي من هيجان را گرفته ايد
اين روزها عجب خودتان را گرفته ايد
ارديبهشت نيست که اُردي جهنم است
لبهاي سرختان که دهان را گرفته ايد...
به چرت و پرت و فحش و ...ببخشيد مدتي است
از شعرهام لحن و بيان را گرفته ايد
خانم ! جسارت است ببخشيد يک سوال
با اخمتان کجاي جهان را گرفته ايد؟
خانم شما که درس نخوانديد پس کجا...
کي دکتراي زخم زبان را گرفته ايد؟
خانم جواب نامه نداديد بس نبود؟
ديگر چرا کبوترمان را گرفته ايد؟
اول یه عذر خواهی به خاطر اینکه من یه چند روزی واسم یه مشکلی پیش اومد که نتونستم وب آپ کنم.
دوم یه تشکر از آقای هولدن که ما ۳ روزه میگیم آپ کن نمیکنه ![]()
اما سوم یه شعر از آقای فاضل نظری براتون دارم که جای این چند روز دیرکرد در میاره
امیدوارم لذت ببرین
مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را
خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را
نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را
خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را
كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را
نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است
كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را
چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيدهتر كردي معما را
این هفته اینقدر شعرهای خوب به دستم رسیده که نمیدونم کدوم بذارم!!!!!!
اما باز هم میخوام یک شعر از آقای سیامک بهرام پرور بذارم که واقعا زیباست.
من تا حالا این کارو نکرده بودم اما این بار میخوام برای اولین بار این شعر رو تقدیم کنم به فردی که من همه جوره می خوامش ولی اون هیچ جوره منو نمیخواد!!!!!!!
امیدورم هم شما و هم اون از این شعر لذت ببرند
مثل یک فیلم وسترن ، در کویری خیالی
تو مسلح به چشمت ، من به ششلول خالی !
یک سکانس مهیج : لانگ شات ِ من و تو ؛
من پر از اضطراب و تو پر از بی خیالی
سوت موسیقی متن : باد در کوچه ویلان
کل اجزای صحنه گیج و حالی به حالی !
رنگها توی هم گم : محو و مات و غریبه
مثل رویا و کابوس ؛ مثل آثار دالی
من که لب رعشهء بهت بر دهانم نشسته
تو ژکوندی که دارد خنده ای لاابالی
تو نژادت جنوبی ست : آفتاب دم ظهر
من پر از بوی باران ؛ من تبارم شمالی
روبه روی تو بودم ؛ یک دوئل زیر مهتاب
چشم تو خیره بر من ، من به گلهای قالی ....
...
ناگهان ماشه ...شلیک !... سوزش سینهء من ...
باز هم بی رقیبی ...باز هم بی مثالی !
باز هم بی صدا ماند این تفنگ قدیمی
باز هم فرصتم سوخت ، باز هم بی مجالی
بی مجالی برای یک دو شلیک واژه
من تفنگم زبان بود ....گفته بودم که ...خالی !
واژه ها می کند گیر با تو در خان لکنت
هر گلوله گلو را می برد رو به لالی
« دوستت دارم ِ» من در گلو مانده اما ...
بوسه هایم فصیح اند مثل یک شعر عالی !
بوسه هایم فصیح اند ؛ بوسه هایت فصیح اند
بوسه با طعم نعنا ، بوسه ای پرتقالی !
....
جنگ ما تن به تن شد : تند و پیچیده بر هم
مثل نم باد شرجی بر بلندای شالی ....
این بار بایه غزلی اومدم که خودم موقع خوندنش حالم خراب میشه!!!!!!!!!!!!!!
امیدوارم جنبه ی شما بیشتر از من باشه!!!!
بانو ! بهار روسری ات را به باد داد
رنگین کمان حادثه پل زد به روی باد ...
...
وقتی که رنگهات هم آغوش می شوند
نسل هزار و یک غزلت می شود زیاد !
شب بر شلال موی تو ترویج میشود
بر روی گونه های تو تبلیغ ِ بامداد
ای اجتماع هر چه نقیض است در جهان !
منطق ولی به فلسفه ات دارد اعتقاد !
لبهای تو حلاوت اَمن یُجیبُ عشق !
چشمان تو تلاوت شیرینِ اَن یکاد !
ابلیس در لباس تو با بوسه بوسه سیب !
... پیراهن تو ... دست من ... آغازِ ارتداد !
تنها تویی که شعر مرا زنده می کنی
یعنی که دستهای تو : توحید در معاد !!
چیزی به من بگو که شب از نیمه هم گذشت
این بار قصه من و لبهای شهرزاد !
چل گیس تو ... حکایت چل دزد ، روسیاه !
آغوش توست شرح سفرهای سندباد ! ...
...
تکثیر تو تمام تنم را گرفته است
تنها « تو» در توالی تب رو به ازدیاد
حالا که واژه ها به « تو» آغشته می شوند
باید به احترام غزل راست ایستاد !
سیامک بهرام پرور
به التماس نجيبم بخند حرفي نيست
شکسته پاي شکيبم بخند حرفي نيست
در امتداد جنونم بيا و رو در رو
به خنده هاي عجيبم بخند حرفي نيست
از آخرين نفس کوچه هم پرم دادند
به اين غروب غريبم بخند حرفي نيست
طلسم اشک مرا با فريب دزديدند
تو هم براي فريبم بخند حرفي نيست
من از عبور نگاهي شکسته ام - آري
شکستن است نصيبم بخند حرفي نيست
به حال من پري دل گرفته هم خنديد
تو هم بخند حبيبم - بخند حرفي نيست
مسعود سلاجقه
امروز با یک شعر بسیار زیبا از خانم بهار حق شناس در خدمت شما هستم.ما تو ایام امتحانات شما رو تنها نذاشتیم شما هم دعا کنید که این ایام امتحان به خوبی و خوشی از سر همه بگذره و مشروطی به بار نیاره و . . . . اگه رفیق شفیقی بگو آمین!
خنده کن خنده ی تودرد مرا درمان کرد
باهمه فاصله ها رنج مرا پنهان کرد
کوچه در کوچه به دنبال نگاهت بودم..
بادِ پاییزمرا؛خسته وسرگردان کرد.....
چشمهایی که فقط گرگ بیابان بودند؛
بّره ی عشق مرالایق ِهردندان کرد
سالهایم همگی فاجعه بودند اما...
زخم آن حادثه هاخوب مراانسان کرد!
شانه ام خسته ی دوران جوانی هستند
تب تندی که مرا طمعه ی نامردان کرد
وتوازراه رسیدی به دلم خیره شدی
چشم های تومراوارداین جریان کرد
بعدازآن وسعت پرهمهمه ی پرمعنا
لحظه هرلحظه ی توحس مراچندان کرد
چه قدرسیب به پای دل کالم افتاد....
وای از چشم ِتو که جاذبه را ویران کرد...
*** ***
سهم من عاشقی و عشق نبود ای مردم
سهم من قلب کسی بود که اوطغیان کرد...
قرن ما قرن عجیبی ایست مواظب باشید
خنده ی کوچک او...در دل من طوفان کرد!
همونطور که قولشو داده بودم یک شعر دیگه هم با ردیف سخت است براتون میذارم .امیدوارم لذت ببرین
خبر خیر تو از نقل رفیقان سخت است
حفظ حالات من و طعنه ی آنان سخت است
لحظه ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را
در دل ابر نگهداری باران سخت است
کشتی کوچک من هر چه که محکم باشد
جستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است
ساده عاشق شده ام ساده تر از آن رسوا
شهره شهر شدن با تو چه آسان سخت است
ای که از کوچه ی ما می گذری معشوقه
بی محلی سر این کوچه دو چندان سخت است
زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید
فن تشخیص نم از چهره گریان سخت است
کوچه مهر سر نبش کماکان باران
دیدن حجله ی من اول آبان سخت است
امیدوارم لذت ببرین
گاه و بيگاه خود ِ مــرگ و هر از گاه نمـردن سخت است
روز در معرض او بودن و شـب،دل نسپردن سخت است
امشب از پنج هزار و چهل و شش غـــــــزل ِ بكــــر پُرم...
چه قدَر هم مژه را با سر ِانگشت شمردن سخت است!
توي بـــازار شـلوغي كه در آن فكر همه مشغـول است
سر به زير آمدن و رفتن و يك طعنه نخوردن سخت است
و زماني كه حـــريف تو رفيق است و رفــــيق تو حريف
دست در دست رفيقي زدن و سخت فشردن سخت است
در شب ِجشن عروسيش عصــــاي تـن ِ زارم مي ديد :
باغبان را دم ِ باغي كه به كل سوخته بردن سخت است
در شب جشن عروسيش كه مُردم به همه ثابت شد:
گاه و بي گاه خود ِمرگ و هر از گاه نمردن سخت است
کنار تيرهاي برق قرارهاي مسخره
وعنکبوت زشت ترس فرارهاي مسخره
واسکناس له شده و کاغذي گره زده
مچاله هاي زر ورق خمارهاي مسخره
و مردگان شب زده اسير پنجه هوس
نجيب هاي خط خطي نوارهاي مسخره
و ايستگاه انتظار و دختران قرن دود
و مردهاي مو بلند قطارهاي مسخره
و بچه هاي دوره گرد و دستمال خيس اشک.
.و پوز خند زورکي سوارهاي مسخره
و فور فور نئشگي و قند هاي حبه اي
و آس پيک و شاه خشت قمارهاي مسخره
و ميله هاي يخ زده و حکم داغ محکمه
و خط آخر قفس و دارهاي مسخره
لباسها ي رنگ شب و عينکي سياهتر
و کودکان انتظار مزارهاي مسخره
دهن کجي به زندگي و قبرهاي کيپ هم
و ترک بنگ و نئشگي شعارهاي مسخر ه
با دوستم تصمیم کرفتیم که از این به بعد دیگه هر شب بلاگ بروز نکنیم به خاطر همین دیگه هر چند شب یک بار این کار میکنیم چون همه ی دوستان که هر شب وقت ندارن به ما سر بزنن!!!!!
اما این بار یک شعر از آقای محمود سلاجقه براتون میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد
پر از تطاول خويشم بهار يعني چه
ميان آتشم آتش بيار يعني چه
محال بودبه افسانه ي تو بر گردم
هميشه گم شده ام انتظار يعني چه
براي من كه به منقار مي كشم خود را
در اين تطاول وتاول تبار يعني چه
مسيح را به نيايش نميتوان فهميد
سكوت كن كه بگويم قمار يعني چه
در اين مباهله من خونبهاي نفرينم
زنان ساحره آخر هوار يعني چه
بهشت ديگري از ما گرفته شد اما
كسي نگفت خدايا ديار يعني چه
فهميد دارم حسرتي، داغي، غمــي فهـميد
از حجــم اقيــانوس دردم شبنــــــمي فهميد
مي گفت يک جــايي دلم دنبال آهويي است
فــال مــرا فــهمي نفــهمي مبهــمي فـهـميد
اين کـولي زيبــا دو مــاه از ســـال مي آمد
وقـتي کــه مي آمد تمــام کــوچه مي فهميد
اوداشـت هفـــده سـال- يا کمــتر- نمي دانم
مـي شد از آن رخسـار زرد گنــدمي فهميد
امسـال هــم وقتـي که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـي کــه آمـد عالــمي فهميد:
مـو فالـگيرم... اومدم فالت بگــيرم.... هـا
فهــمـيد دارم اضـطرابي ، ماتـمـي فهــميد
دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم
بي آنکـه هـذيان بشـنود از مـن کمي فهميد
بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پريـنــو آدمــي فـهـميد
هي گـفت از هـر در سخـن، از آب و آيينه
از مهـره مار و طلسم و هر چه مي فهميد
بـا اينهـمـه او کــولي خــوبي نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمي فهمـيد
مــي خـــوانــد از آيـيـــنه راز مــاه را امـا
يک عمـــر من آواره اش بودم، نمي فهميد
خانم سعیده
وقتي که جز وصال به دردم نمي خورد
قهوه نريز! فال به دردم نمي خورد
من سردم است و چاره فقط دستهاي توست
گولم نزن که شال به دردم نمي خورد
من تشنه ي توام، عطشم داغ و واقعي ست
تمثيل و قيل و قال به دردم نمي خورد
اين دکمه هاي باز صريحم نموده اند
من سيب و پرتقال به دردم نمي خورد
آخر کجاي سيب شبيه " سه نقطه " است
من " نقطه چين " کال به دردم نمي خورد
چشمک نزن! حواله نکن بوس ِ راه دور
توي قفس که بال به دردم نمي خورد
از خاطرات خوب گذشته نگو عزيز
تقويم پارسال به دردم نمي خورد
مردانه قول وصل به من داده اي ولي
من مرد ايده آل به دردم نمي خورد !!
يا خون من به گردن تو يا بگو بله..
در عشق احتمال به دردم نمي خورد
حالا بريز قهوه و آبي بپوش و بعد..
اينجا به بعد اين غزل من خصوصي است!