تبليغاتX
شعر و فقط شعر
گور بابای عینک
عاشق تر از همه ما
موش کوری ست
که زیبایی جفت اش را
چشم بسته باور می کند

                                                                                              ساغر شفيعي

 .:.:.:.:.:.:.:.:.:.

من با توام ، بغل به بغل، چرخ می زنم
با واژه های مست غزل چرخ می زنم

« بگشای لب که قند فراوانم آرزوست »
من هم به روی موج عسل چرخ می زنم

هنگامه ای ست ! زلزلت الارض ..چشم تو !
زل می زنم به عمق گسل ؛ چرخ می زنم

هر عشق حاصل عطشی جاودانه است
من تا ابد درون ازل چرخ می زنم

من چرخ می زنم که بمیرند غصه ها
انگار بر مدار زحل چرخ می زنم
*

با مولوی به شعشعه شمس می رسم
با «کاروان» شیخ اجل چرخ می زنم
**

هم صوفیانه می زده ام با خود خدا
هم کافرانه دور هبل چرخ می زنم

در کافه ها ، معابد بودا و خانقاه
در سومنات و تاج محل چرخ می زنم

شادی رسالتی ست که بر دوش آدمی ست
پس روی سازمان ملل چرخ می زنم !

دنیا شده عفونت تکرار در سکون
پس تیغ می کشم به دمل ؛ چرخ می زنم

شاید که شیر نیستم اما کلاغ چه ؟!
روباه زادگان دغل ! چرخ می زنم !

[]
تا این کلاغ را برسانی به خانه اش
بانوی من ! درون غزل چرخ می زنم ...

                                                                                              سیامک بهرام پرور

 

* در نمادشناسی ، زحل الهه و نشانه مرگ و نیستی نامیده می شود.

** "ای کاروان آهسته ران کآرام جانم می رود" -  سعدی.  

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 19:15 توسط هولدن |

 

تو

رنگ می‌دهی

به لباسی که می‌پوشی

بو می‌دهی

به عطری که می‌زنی

معنا می‌دهی

به کلمه‌های بی‌‌ربطی

                                 که شعرهای من می‌شوند                     ساره دستاران  

هرگز نخواستم که بگویم تورا چه قدر
عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چه قدر؟!

هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو
از ابتدای ساده این ماجرا چه قدر ـ

من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!
من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ یا چه قدر...؟

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی
عادت نبود حسی از آن ابتدا چه قدر

مانند پیچکی که بپیچد به روح من
ریشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر ـ

تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند
اینجا فرشته ها که بدانی خدا چه قدر ـ

خوبست با تو،با همه بی وفائیت
قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چه قدر؟!

قلبم گرفته است،سرم گیج می رود
هرگز نخواستم که بدانی تو را چه قدر...                         نغمه مستشار نظامی

پ.ن:دوستان فکر میکنم هنوز سیستم نظر دهی بلاگفا مشکل داره
بابت این مشکل از همه معذرت میخوام
کسانی که نمیتونن کامنت بذارن به این ایمیل میتونن میل بزنن
adamesade@yahoo.com
خوش باشید

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 16:37 توسط آدم ساده |

درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن

پاييز كه از راه برسه پا روي برگاش ميذارن

اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن

چندتا غم و يه حسرت و آرزوي محال دارن

*******

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار، کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم 
  

پ.ن : دلم نمی خواست این شعر رو در این زمان ارائه کنم.

پ.پ.ن : " واليوم هاي نشُسته " به روز شد.

پ.پ.پ.ن: این شعر از من یا آدم ساده نیست و نام شاعر آن در پ.ن پست بعدی ذکر خواهد شد.

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 5:7 توسط هولدن |

نیستی که بریزمت روی عمیق ترین زخمم

نیستی  که نمیرم,

نیستی ...

ازینهمه زخمهای خالی نه,

ازینهمه که نیستی,

مُردم...                                کامران رسول زاده  

        اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک می ریزی !

هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن !
بخند ! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی

خزان کجا ، تو کجا تک درخت ِ من ! باید
که برگ ِ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

درخت ، فصل ِ خزان هم درخت می ماند
تو « پیش فصل » بهاری نه اینکه پاییزی

تو را خدا به زمین هدیه داده ، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی

          فاضل نظری                                                    

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 21:43 توسط آدم ساده |