تبليغاتX
شعر و فقط شعر
صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شبها در سینه ام راه میروی

کافیست کمی خسته شوی

کافیست کمی بایستی. . .              گروس عبدالملکیان

قلبت که می‌زند سرِ من درد می‌کند
این روزها سراسرِ من درد می‌کند

قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند

تحریک می‌کند عصبِ چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند

شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چه‌قدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند

هی سعی می‌کنم که ترا کیمیا کنم
هی دست‌های مس‌گر من درد می‌کند

دیر است پس چرا متولّد نمی‌شوی؟
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

                                              نجمه زارع

پ.ن:هفته ی بدی بود ولی هفته ی بعدی خیلی بدتره

پ.ن:دعا کنید برای باران

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/26ساعت 19:37 توسط آدم ساده |

سعی کن با همه چیز کنار بیایی

فرار نکن

زمین به طرز احمقانه ای گرد است...!!

                                                    رسول یونان

 

من خنده ی خردادم، مهجور شدن بهتر

در مجلس بدنامان، مشهور شدن بهتر

من جرأت خاموشم، من حق فراموشم

تا دار من آماده ست، منصور شدن بهتر

تا گوهر فرهنگی، در چشم کسان ننگی

در منطق سرهنگی، منفور شدن بهتر

من تهمت ناموسی، من تخم دموکراسی

تا وصله چنین باشد، ناجور شدن بهتر

آغوش که نا امن ست، لبخند که نیرنگ است

از حلقه ی نزدیکان، هی دور شدن بهتر

در عفت بد هیزان، تقوای من آلوده ست

چشم از همه می بندم، این کور شدن بهتر

بدنوشی هم کیشان، جمهوری درویشان

از محضر هم ریشان، معذور شدن بهتر

                                                           عبدالحمید رحمانیان

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 16:36 توسط هولدن |

پرواز هم دیگر رویای این پرنده نبود

دانه دانه پرهایش را چید

تا بر این بالش خواب دیگری ببیند!!         گروس عبد الملکیان

 

خسته برگشت به خانه زنِ هرجایی، باز
تا شود هم‌نفسِ ساکتِ تنهایی باز

باز هم رو‌به‌روی آینه کهنه نشست
تا کند پاک ز رخ رنگِ خودآرایی باز

قطره‌ای اشک به سیمای سپیدش غلتید
خنده زد تلخ که: هان، گمشده! این‌جایی باز

باز کبریت به فانوس دل‌آشوبی زد
بلکه سرگرم شود با دلِ سودایی باز

خسته از شهوتِ دیوی که تنش را کاوید
مانده با بغض و شب و گریه و شیدایی باز

زار در بستر همواره هق‌هق‌ها خفت
در دلش حسرتِ یک نغمه لالایی باز

                                                  علی محمد مودب

پ.ن: بعد از یه هفته ی پرتنش که توی وبلاگ داشتیم دوباره داریم آپ میکنیم و این جای شکرش باقیه چون توی همین هفته چندتا از دوستامون رو به خاطر داشتن آواتور های سیاسی دستگیر کردن البته الان خدارو شکر آزادن به همین خاطر اگه نمخواید که هفته ی بعد بنده از پشت میله ها وبلاگ آپ کنم دیگه بحث سیاسی اینجا نکنید لطفا ممنونم

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 20:43 توسط آدم ساده |

صفر را بستند

كه ما به بيرون زنگ نزنيم!

از شما چه پنهان...

ما از درون زنگ زديم!

******************

شا نه به شا نه در خیابان ، مرد و زن ممنوع

با هم نشستن ، شعر خواندن ، گپ زدن ممنوع

 

حرف از هرآنچه طعم شور زندگی دارد

در اختلاط سایه های تن به تن ممنوع

 

اینجا نباید خیس بود و خواند یا خندید

تا زیر باران رفتن وعاشق شدن ممنوع !

 

اینجا مذاق روزها لبریز کافور است

هرچه سپبد اینجا به جز برف کفن ممنوع!

 

بر تابلو توی مسیرزندگی کردن

یک روزبنویسند:آری مطلقا ممنوع!

 

آنها فقط باید نهاد جمله ها باشند

اینجا ضمیر او، شما ، تو ، ما  و من ممنوع

 

پالایش قاموس ها را کرده اند آغاز

میبوسمت ممنوع و گل ممنوع و زن ممنوع

                                                                                           رضا علی اکبری

 

پ.ن:عنوان پست از "شهيار قنبري"

پ.پ.ن:طرح نوشته از "اكبر اكسير"

پ.پ.پ.ن:هولدن نامه (واليوم هاي نشُسته) به روز شد.

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت 17:48 توسط هولدن |