تبليغاتX
شعر و فقط شعر
سلام

هی ما اومدیم فضای اینجارو از این سیاست بی پدر و مادر حفظ کنیم نشد ولی خب اشگال نداره واسه همین این هفته یه شعر آپ میکنم ولی منظورم با کسی نیستا پس فردا نیاین در سایت تحسن کنین بگین این یارو به ما توهین کرده یا نمیدونم با نماینده ی ما بد صحبت کرده من این شعر رو کاملا بدون منظور و به صورت کاملا تصادفی در این برهه از زمان گذاشتم ازما گفتن!!!

یه چیز دیگه هم بگم البته هیچ ربطی هم به انتخابات نداره ولی بسیار مهمتر از این انتخابات . . . است.

آقا ما دیروز یه غلطی کردیم بدون اجازه دوستان و آشنایان رفتیم بیرون.دست بر قضا این آنتن موبایل ما هم قطع شد(من تو منطقه ی ممنوعه نبودما همونجا که میرن شعار میدن).آره داشتم میگفتم ما رفتیم و آنتن هم رفت.بعد از دو سه ساعت که برگشتیم دیدیم واویلا چشمتون روز بد نبینه این زنگ زده به اون اون هم زنگ زده به اون یکی و اون یکی هم زنگ زده به نمیدونم کدوم یکی خلاصه حسابی شیر تو شیر شد و ما تا اومدیم و آنتنمون هم اومد سیل مخاطب به سمت گوشی ما روانه شد که کدوم قبرستونی بودی؟تو غلط کردی رفتی بیرون!!!!چرا به ما نگفتی؟و . . . (از گذاشتن بعضی از جملات معذورم چون وبلاگم فیلتر میشه!!!!!)

خلاصه کنم دیروز من باعث شدم تا عزیزترین کسانم رنجوده خاطر بشن.حالا از همین جا اعلام میکنم بنده به عنوان یک شخص نادم و پشیمان از همه گی عذرخواهی میکنم مخصوصا آقایان هولدن و خانمهای محترمه چیستا و باران.امیدوارم من نادم و پشیمان را به خاطر این خبط و خطایی که کرده ام ببخشید.

داشت یادم میرفت و اما شعر این هفته

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد              هم رونق زمان شما نیز بگذرد 

وین بوم محنت ازپی آن تا کند خراب           بر دولت آشیان شما نیز بگذرد 

باد خزان نکبت ایام ناگهان                       بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد 

آب اجل که هست گلوگیر خاص وعام          بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد 

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز              این تیزی سنان شما نیز بگذرد 

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد          بیداد ظالمان شما نیز بگذرد 

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت   این عوعو سگان شما نیز بگذرد 

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست    گرد سم خران شما نیز بگذرد 

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت          هم بر چراغدان شما نیز بگذرد 

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت         ناچار کاروان شما نیز بگذرد 

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن             تاثیر اختران شما نیز بگذرد 

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید       نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد 

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان         بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد 

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم              تا سختی کمان شما نیز بگذرد 

در باغ دولت دگران بود مدتی                 این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد 

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه         این آب ناروان شما نیز بگذرد 

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع       این گرگی شبان شما نیز بگذرد 

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست           هم بر پیادگان شما نیز بگذرد 

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف   یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

                                         سیف فراقانی

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت 22:5 توسط آدم ساده |

شمردن بلد نیستم

دوست داشتن بلدم

و گاهی شده

یکی را دو بار دوست داشته باشم

و دو نفر را یک جا!

چه کار می شود کرد؟

دوست داشتن بلدم

شمردن بلد نیستم!...

******************

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد ، بیا گناه کنیم

 

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بود

بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

 

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی

تمام آخرت خویش را تباه کنیم

 

نگاه ، نقطه ی آغاز عاشقیست بیا

که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم

 

اگر به خاطر هم عاشقانه بر خیزیم

نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم

 

برای شادی و سرخوشی لحظات هم که شده

بیا ، گناه ندارد ، به هم نگاه کنیم

 

پ.ن:طرح نوشته از آیدین روشن.

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت 0:22 توسط هولدن |

چند پاکت سیگار
برای فراموش کردن روزهایی که دود شدند؟
چند مرتبه دوش سرد
برای فرونشاندن هیجان مرگ در خونم؟

 

سیگار نیمه روشن و نور کم اتاق

خاکستری عکس تو در چارچوب قاب

یک مشت کاغذ و غزل نیمه کاره و

دنیای کوچک من و این عشق بی حساب

که گُر گرفتم از تو و تب دارم از خودم

این کار هر شبم شده خیس ست رختخواب

می سوزم از حرارت این عشق در خودم

سر گیجه های هر شبه ی مست بیخودم

می خواستم شروع غزل های من شوی

تو شمس می شوی و من ِ بی تو مولوی

باران گرفته می زند آرام شیشه را

از تو شروع می شود و تا همیشه را

دست مرا گرفته ای و خواب می روی

این بار چندم ست که عاشق نمی شوی

                                                             مرضیه فرمانی

پ.ن:طرح نوشته از فاطمه سالاروند

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 20:21 توسط آدم ساده |

اشتباه،تداعی عبور لحظه هاست

                                             وقتی که چشمانت

                                                                        به آیینه های خیس می نگرند

*******

من مثل یک سرگیجه، می مانم بین زمین و آسمان گاهی
تب می کنم، دلشوره می گیرم، از حرف های دیگران گاهی

یک وقت هایی مثل کوه یخ ،در انجمادم ،قطبیم، ماتم
اما به وحشت می کشد کارم مانند یک آتشفشان گاهی

مادر نمی گوید که می داند اما خودم حس می کنم، شاید-
می بیندم در حال خندیدن با گریه های بی امان گاهی

این بار هم نسخه وجودم را در نفرتی موهوم می پیچد
اما نمی بخشد به چشمانم یک خواب آرام شبانگاهی

من هیچ چیزم نیست می دانم، دیوانگی؟ این ها همه حرف است
تنها کمی روحم پریشان است از دوریت ای مهربان، گاهی-

- یک اتفاق خیس را مردم یک سنگ قبر ساده می دانند
نه... تو... هنوز... اینجا... بگو هستی، ظاهر شو در چشمانشان گاهی

من مشکلی مانند یک دردم ، درمان من مرگ است باور کن
این را خودت گفتی که مشکل را حل می کند تنها زمان گاهی

                                                                                                       لیلا تقوی مطلق

پ.ن: وبلاگ "واليوم هاي نشُسته" به روز شد.

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/08ساعت 21:29 توسط هولدن |

سلام دوستان گل

این هفته که واسه ی من گذشت یکی از شلوغترین هفته ها ی عمرم بود پدرم در اومد همش تا پاسی از شب در خیابان بودم دنبال یه لقمه نون حلال

الانم که این پست دارم میذارم از خواب دارم میمیرم.میخوام به جای کل هفته امشب بخوابم پس سریع پست میذارم و میرم که بخوابم.دیگه شاعرش هم نیاز به معرفی نداره دیگه.خوش باشید

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت 21:17 توسط آدم ساده |