تو به من مي خندي...
من صدا مي زنم :
" آي ، باز كن پنجره را "
... پنجره را مي بندی
**********************
سفر سلامت عشق من
سفر شروع حادثه س
تو چشم خیس فاصله
نگاه تلخ وسوسه س
هق هق این ترانه و
اشکای من پشت سرت
تو روزگار بی کسی
تازه شده همسفرت
پاییــز رفتن تو و
برگـای زرد دفترم
بهـار میاد پشت دلم
هی می ذاره سر به سرم
سفره ی هف سین د لم
بهش یه سین اضافه شد
سال هزار و سیصد و ...
سفر ازت کلافه شد
راه تو آخر نداره
نه کم نمیاری نفس
مسافر همیشگی
مسیر تو یک طرفه س
گونه ی بارونی من!
همه جا آفتابی شده
بسه دیگه گریه نکن
چشمای من آبی شده
تو عصر آهنی دلِ
موندنی پیدا نمی شه
عشق و سفر بسته به هم
کوره گِره ش وا نمی شه
ثانیــه های آخر ِ
نفـسای ساعتــمه
سفر سلامت عشق من
رفتـن تو عادتــــمه
آیدا پوریا نسب
پ.ن:طرح نوشته وعنوان از مرحوم حمید مصدق
پ.ن:هفته گذشته من کامپیوترم مشکل داشت و آدم ساده وبلاگ رو به جای من روز کرد. اما این هفته آدم ساده هم سیستم نداره و من دارم به جاش مطلب می نویسم و فکر می کنم اگه قرار به تکرار طبیعی اتفاقات باشه هفته دیگه اصلن وب به روز نشه...
پ.ن:این آقای آدم ساده این هفته هوس ترانه کرده بود که ما هم اطاعت امر کردیم...
او آمــد و دســت بـــر قـــضـــا بــا آتــش تـو رفـتـی و شـعـلـه گــر گــرفــت از ذاتــش
من ماندم و معنی اش به این سادگی است گــور پــدر شــاعــر و ا حــسـا سـا تــش*
***********************
مثل کسی که کنج حرم بغض کرده است
شعری عجیب توی سرم بغض کرده است
مثل همیشه گریه امانم نمیدهد
قلبم شکسته و جگرم ... بغض کرده است
در غربت کبوتر از دست رفته ای
مادر نشسته و پدرم بغض کرده است
اینجا کجای غربت و دلتنگی است که
حتا هوای دور و برم بغض کرده است
اینجا مگر کجاست که اینگونه مادرم
در فکر این که من بپرم بغض کرده است
"من" روی چارچرخه ی سردی که سالهاست ...
دائم دچار غصه و دردی که .... سالهاست
پایم نمیکشد بدنم را به سمت تو
اما کبوترانه تنم را به سمت تو
پرواز میدم و زمین میخورد مرا ....
...........................................
مثل کسی که کنج حرم گریه میکند
مادر نشسته و پدرم گریه میکند
مهتاب یغما
* اکبر یاغی تبار
امروز خدا رو شکر آخرین روز از این تعطیلات مسخره است.خوشحالم که تموم شد البته کلی برنامه داشتم که میخواستم درسایی که عقبم رو بخونم ولی. . .
خوب یا بد هر چی بود تموم شد اما از فردا دانشگاه باز میشه!!!!
بد ندیدم یه شعر درباره ی دانشگاه بذارم ولی نمیذارم!!!!!
به جاش یه مثنوی میذارم به یاد یکی از همکلاسی هام.
امیدوارم لذت ببرین
همکلاسی احمقی بودم ، پشت میزی که ظاهرا چوبی
پشت میزی که عاشقت بودم _ همکلاسی احمقم خوبی...؟
پشت میزی که شاعرم امشب هی هوای تو را به سر دارم
مثنوی می شوم و می خوانم با دو چشمی که گریه / تر دارم
همکلاسی احمقی بودم پشت شعری که واقعا خواندی
له شدم من برای یک لحظه ، مثل موشی مرا تو ترساندی
از همین اتفاق تکراری _ احتمالی که عاشقم بودی
از همان اخم ظاهرا جدی توی چشمی که عینک دودی .
احتمالی که می زند بر هم خواب من را که می شوم خسته
توی ِ خیسی ِآخرین شعرت ، مثل دیوانهِ زبان بسته
هی مرا می زند به شب گریه خاطراتی که از تو جا مانده
همکلاسی ِ احمقم برگرد ، همکلاسی ِ احمقت مانده
پشت میزی که ظاهرا چوبی/ لای چرخم برای تنهایی
می شوم هی مچاله از هذیان
آخرمثنوی تو می آیی...
عمران میری
امسال بهار بی تو یعنی پاییز تقویم به گور پدرش می خندد
*********
سکوت سـین هـفتم تحـویل سـال من
یک لحظه مکث اول فکر و خیال من
هـفـتاد سـین فـدای نگاه جـنوبی ات
آتـش زدی به شـالی سـبـزشـمال من
این مهره های مار به دردت نمی خورد
چشـمت کشیده جور جهان را غزال من
فکر کسی به غیر تو جرات نمی کند
یـک لـحـظه راه بـیـابـد بـه حـال مـن
حال منی که نعشه ی عشق تو بوده ام
دارد رسـوب می کند ایـنجـا به فال من
یعنی که سرنوشت عجیبی است زندگی
کـولی دلـش گرفت از عـشـق محال من
این عکس ها که گوشه ی البوم نشسته اند
حــس غـــریــب اوج تــو انـد و زوال مــن
خـیـر سـرم به جـرم تــو شاعـر شـدم ولـی
یک مشت واژه می شود این قیل و قال من
عاشق تر از همیشه تو را درک می کنم
اصـلا فــقـط بـیـا به تـمـاشـای حـال مـن
حالا دلم به ماهی این سفره دل خوش است
شـایـد دعـا کـنـد کـه بـمـانـی تــو مـال مـن
مقداد تکلو زاده
پ.ن:رباعی از جلیل صفر بیگی