تبليغاتX
شعر و فقط شعر

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب


تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب


 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب


مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بی کسی ، ها می کنم هرشب


 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

 
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

                                                                               محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/27ساعت 23:25 توسط هولدن |

مردي كنار رود زانو زد، چه مردي

مردي شبيه دست خالي برنگردي

 

خورشيد، در راز نگاهش خواب مي رفت

در چشم هايش آبروي آب مي رفت

 

مردي كه يك دريا تنفر دارد از آب

انگار چشمانش دلي پر دارد از آب

 

هي آب ميديد و به دريا اخم مي كرد

تصوير دريا را نگاهش زخم مي كرد

 

هي آب مي ديد ، از نگاهش اشك مي ريخت

آرام دريـا را درون مشك مي ريخت

 

در خاطرش تا كودكان را فرض مي كرد

دست تمام موج ها را قرض مي كرد

 

چشم تمام آسمان ها ميخ آب است

اين لحظه اي حساس در تاريخ آب است

 

حالا جهان برگشته و ديدش به مشك است

حتا خدا هم چشم اميدش به مشك است

 

سوغاتي يك ايل را بر دوش مي برد

اين بار موسا نيل را بر دوش مي برد

 

اما چه سود اين دشت اسير بوف كور است

انگار چشم ساكنان كوفه كور است

 

آدم نماهايي كه ذاتن خوك بودند

از اول تاريخ هم مشكوك بودند

 

از نحسي تصويرشان فرياد و دادا

يك گوشه كز كردند تا روز مبادا

 

اصلاً نمي فهمند او ناموس درياست

افتادن دستان او كابوس درياست

 

 بي دست شد خود را به هر راه و دري زد

با التماس از مشك مي خواهد نريزد

 

 با تير بعدي آبروي مشك مي ريخت

آوارهاي مرد روي مشك مي ريخت

 

مردي كنار رود،جاري شد، چه مردي

مردي شبيه دست خالي بر نگردی

                                       عظیم زارع

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/20ساعت 19:50 توسط آدم ساده |

نام تو را شنید دلم شد سبوی خون
لحظه به لحظه پای غزل رفت توی خون

لحظه به لحظه هر چه سرودم شهید شد
جاری شد از دو سمت دهانم دو جوی خون

ماندند هاج و واج جهان توی بیت هام
از پشت سر قوافی و از روبروی ؛ خون

گفتند از شما ننویسیم بهتر است
بیرون زد از دو چشم کبودم دو گوی خون
 
دیدم شما درست نشستید روبروم
حتی درون عکس گرفتید بوی خون
 
یک مشک را فشرده گرفتید در بغل
یک دست را بلند نمودید روی خون
 
می سوخت حلق قافیه این جای این غزل
از خون گذشتمو غزل افتاد توی
آب
 
دیدم که ماهیان به لب آب آمدند
مردند روی خاک و نرفتند سوی آب
 
شب شد و چشم چشمه به چشمت دچار شد
دستانتان چکید ....وَ رفت آبروی آب
 
بعد از هزار و چارصد و چند سال سرخ
بغضی هنوز می شکند در گلوی آب
 
بغضی که تا همیشه گلوگیر می شود
هر جا درون شعر شود گفتگوی آب
 
از این غزل به بعد امیدی به آب نیست
الا که با گلاب شود شستشوی ، آب
 
الا دوباره نام شما خون به پا کند
با خون دوباره سرخ شود رنگ و روی آب
 
وقتی سر شما به سر نیزه می شود
ایجاب می کند که غزل مثنوی شود
 
از این غزل به بعد امیدی به خواب نیست
هر جای این جهان که بگردید آب نیست
 
از این غزل به بعد کبوتر هوا کنید
با دست های خود سرتان را جدا کنید
 
پاسخ دهيد تشنگي تيغ و تير را
پايان دهيد خواب كلاغان پير را
 
سر را به روي دست بگيريد بهتر است ؟!
يا اينكه توي خواب بميريد بهتر است ؟!
 
این درد را که قیمت آن راس آدم است
با صد زبان زنده بگویند هم کم است
 
این داستان عاشقی و باده نوشی است
هر سر به قیمت دو پیاله فروشی است
 
این خرقه های غرق ریا را رها کنید
هر کس که سر نداشت به او اقتدا کنید
 
دیندارها نه از غم دينار مرده اند
سردارها همیشه سر ِدار مرده اند
 
نام شما که رفت غزل بود و جوی خون
می ریخت چكه چكه ام از دست و روي ، خون
 
مي خواند زیر لب کسی انگار در ردیف
ای شاعر خزان زده دیگر مگوی : خون !
....
نام شما غزل به غزل رفت تا خدا
من می روم ادامه ی این شعر با شما ...
 
                                                                            حسین تقلیلی
+ نوشته شده در جمعه 1387/10/13ساعت 23:38 توسط هولدن |

سلام

امروز با اینکه کلی حرف برای گفتن دارم ولی . . . بگذریم به شعرمون برسیم بهتره

شبی بهانه ی من شو برای بیداری

نگو دوباره برایم بهانه ای داری!

تمام فکر منی و نیامدی حتی

به شب نشینی این خوابهای افکاری

خیال با تو نبودن هنوز هم سخت است

هنوز با همه ی روز های تکراری

مرا ببخش اگر بی اجازه وارد شد

کسی به خانه ی دل از شکاف دیواری

چه راه سرد و غریبیست راه من بی تو

شبیه مرگ و یا ازدواج اجباری!!

نمیشود بروم خسته ام . . . نمیفهمی؟؟!

چه لذتیست که اینقدر مردم آزاری؟؟!

و حرف آخر من اینکه تا ابد ممنون

برای آن همه اشکی که بی تو شد جاری . . .

                                                 زهرا هاشمی

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 19:58 توسط آدم ساده |