تبليغاتX
شعر و فقط شعر

نوشتن یک جمله،به تصویر کشیدن گل های سرخ ، ساختن یک نغمه از پیوند نت ها، همگی با بی تابی است که به دست می آید.این بی تابی است است که آثار هنری را شکوهمند می سازد و از راز آنها پرده برمیگیرد.عشق راستین نه در بند کلمات است ، نه سنگها ، نه رنگها و نه نتها. عشق راستین جز سکوت وصبوری چیزی نمی داند مثل وقتی که ما پیش از موقع سر قرار میرسیم.

 

پایان گره، همیشه گره، ابتدا گره...
مفعول فاعلات مفاعیل فا... گره

من بودم و خیال دل انگیز او شدن
او بود و فکر پر زدن از... سالها گره!

مانند زندگی که فقط یک بهانه بود
یا نقطه تلاقی دلهای ما: " گره "

دنیای ساده دل من هم بهانه بود
یک ریسمان سست... و تا انتها گره

این رسم زندگیست که باید عبور کرد
تا لحظه ای که خورد به یک آشنا، گره!

فال مرا بگیر عجوز جهنمی!
مرگست؟ زندگیست؟ جداییست؟ یا... گره؟

دیگر نمی کشید، ولی حیف! پاره شد!
دنیای ما که بود به هم وصل، با گره!

آزاد شد از آن قفس و روز او هنوز
هر لحظه میزند به شب خود مرا گره

در لابلای تلخی خود، طعم شهد داشت
تقدیر من که خورد به شعر خدا... گره

معشوق زنده ماند... وعاشق، تمام شد
هر دفعه با جدایی و این بار : با گره!

                                                                                           سمانه رضایی

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت 14:51 توسط هولدن |

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

                                                                مهدی فرجی

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/22ساعت 9:56 توسط آدم ساده |

بدون شرح برای هزار لحظه سکوت....

نمی شود که مرا در خودم رها بکنی

و بعد با همه بنشینی ادعا بکنی

 

که عاشق منی و حاضری به خاطر من

هزار بار صمیمانه جان فدا بکنی

 

از آن طرف ته قلبت اگر که دست دهد

بنای عشق رقیب مرا به پا بکنی

 

شکست پشت من از بار بی وفایی تو

نخواستی با من عاشقانه تا بکنی

 

من از قبیله دردم چگونه می خواهی

که حق عشق اصیل مرا ادا بکنی؟

 

دوباره فرصت جبران گرفته ای از من

که بلکه این گره را عاشقانه وا بکنی

 

قبول! قلب مرا باز هم نشانه بگیر

اگر خطا بکنی وای اگر خطا بکنی

                                                                                سید محمد بابامیری

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت 23:44 توسط هولدن |

سلام

این هفته هم باید من وبلاگ آپ کنم چون همیشه اتفاقای بد که میان و میرن یه پس لرزه هایی هم دارن که ما الان به پس لرزه هاش رسیدیم(خدا رو شکر)

به هر حال این وبلاگ که روی زمین نمیونه

خیلی وقته از شعرهای آقای احسان پرسا نگذاشته بودیم

اینم یه شعر از آقای احسان پرسا تقدیم به شما امیدوارم لذت ببرین

جوياي علم ، عيش به تاراج مي دهد

دنيا به کلّه پوک فقط تاج مي دهد !

 

اي باغبان تو عمر تلف کردي و درخت

آخر به جاي ميوه به تو کاج مي دهد

 

زحمت کشان هميشه ضعيفند مثل " مور " 

دنيا به " نسل فيل " فقط عاج مي دهد

 

آنچه پدر به خون دل اندوخت را پسر ،

پاي دو تا کرشمه به تاراج مي دهد

 

غم گنج قيمتي ست که دنياي بي تميز

آن را فقط به مردم محتاج مي دهد

 

دنبال افتخار نرو ، دهر بي وفا

جاي نشان طناب به حلاج مي دهد

 

من جز هوا نداشته ام در تمام عمر

مرگ حباب اوج به امواج مي دهد

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/08ساعت 16:57 توسط آدم ساده |

سلام

امشب براتون شعری آماده کردم از آقای سیامک بهرام پرور که واقعا خوندنش لذت بخشه.امیدوارم شما هم مانند من از این شعر لذت ببرین

غم باز كار قلب مرا شاق مي كند
قليان خاطرات تو را چاق مي كند !

پك مي زنم…و حلقه دودي شبيه قلب
دارد دوباره طاقت من طاق مي كند!

تنديس پر غبار تو را با نوازشي
دستان سبز عاطفه براق مي كند

اين گونه دل دوباره به درياي يادها
غواص خويش راهي اعماق مي كند…

پرونده هاي عشق تو را مي زند ورق
يك بوسه روي عكس تو الصاق مي كند!

از برف گير گونه تو ، بوسه هاي من
بر سرخي لبان تو قشلاق مي كند!

شاعر سرود : (ساق تو مفهوم الكل است!)*
حقا كه هر چه مي كند اين ساق مي كند!!

من من نكن ! بگو ! دل بيچاره ! سعي كن!
استاد عشق هم به تو ارفاق مي كند!!

اين هم كه گفته است كه :ديگر نه من نه تو!
جدي نگير ! جان تو اغراق مي كند!!

فرياد رعد و مردي كه خويش را
تسليم درد و زوزه شلاق مي كند

پك مي زنم …و سرفه كشدار وموج اشك
اين بار نيز (طاقت من طاق مي كند)!

فرياد مي زنم : به خدا اين تقلب است!
اين روزگار جفت مرا تاق مي كند!

هي فحش مي دهم به خودم، زندگي،… و عشق!
دل در حريم فاجعه اتراق مي كند

سيلي زند به صورتم و زار مي زند
باران چه مادرانه مرا عاق مي كند…!

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 21:47 توسط آدم ساده |