امروز با یک شعر بسیار زیبا از خانم بهار حق شناس در خدمت شما هستم.ما تو ایام امتحانات شما رو تنها نذاشتیم شما هم دعا کنید که این ایام امتحان به خوبی و خوشی از سر همه بگذره و مشروطی به بار نیاره و . . . . اگه رفیق شفیقی بگو آمین!
خنده کن خنده ی تودرد مرا درمان کرد
باهمه فاصله ها رنج مرا پنهان کرد
کوچه در کوچه به دنبال نگاهت بودم..
بادِ پاییزمرا؛خسته وسرگردان کرد.....
چشمهایی که فقط گرگ بیابان بودند؛
بّره ی عشق مرالایق ِهردندان کرد
سالهایم همگی فاجعه بودند اما...
زخم آن حادثه هاخوب مراانسان کرد!
شانه ام خسته ی دوران جوانی هستند
تب تندی که مرا طمعه ی نامردان کرد
وتوازراه رسیدی به دلم خیره شدی
چشم های تومراوارداین جریان کرد
بعدازآن وسعت پرهمهمه ی پرمعنا
لحظه هرلحظه ی توحس مراچندان کرد
چه قدرسیب به پای دل کالم افتاد....
وای از چشم ِتو که جاذبه را ویران کرد...
*** ***
سهم من عاشقی و عشق نبود ای مردم
سهم من قلب کسی بود که اوطغیان کرد...
قرن ما قرن عجیبی ایست مواظب باشید
خنده ی کوچک او...در دل من طوفان کرد!
همونطور که قولشو داده بودم یک شعر دیگه هم با ردیف سخت است براتون میذارم .امیدوارم لذت ببرین
خبر خیر تو از نقل رفیقان سخت است
حفظ حالات من و طعنه ی آنان سخت است
لحظه ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را
در دل ابر نگهداری باران سخت است
کشتی کوچک من هر چه که محکم باشد
جستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است
ساده عاشق شده ام ساده تر از آن رسوا
شهره شهر شدن با تو چه آسان سخت است
ای که از کوچه ی ما می گذری معشوقه
بی محلی سر این کوچه دو چندان سخت است
زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید
فن تشخیص نم از چهره گریان سخت است
کوچه مهر سر نبش کماکان باران
دیدن حجله ی من اول آبان سخت است
خدا ؛
خدا بود و زمین بود و عشق . . .
حوا آمد و آدم آمد و عشق . . .
حوا بود و آدم بود و عشق . . .
درخت بود و سیب بود و عشق . . .
حوا رفت وآدم رفت
ماند : عشق . . .
تو آمدی و من آمدم و عشق . . .
. . . ؛
گفت : به چشمانش سجده کن !
به چشمهایت که سجده کردم ؛
من ماندم و خدا ماند و عشق . . .
امیدوارم لذت ببرین
گاه و بيگاه خود ِ مــرگ و هر از گاه نمـردن سخت است
روز در معرض او بودن و شـب،دل نسپردن سخت است
امشب از پنج هزار و چهل و شش غـــــــزل ِ بكــــر پُرم...
چه قدَر هم مژه را با سر ِانگشت شمردن سخت است!
توي بـــازار شـلوغي كه در آن فكر همه مشغـول است
سر به زير آمدن و رفتن و يك طعنه نخوردن سخت است
و زماني كه حـــريف تو رفيق است و رفــــيق تو حريف
دست در دست رفيقي زدن و سخت فشردن سخت است
در شب ِجشن عروسيش عصــــاي تـن ِ زارم مي ديد :
باغبان را دم ِ باغي كه به كل سوخته بردن سخت است
در شب جشن عروسيش كه مُردم به همه ثابت شد:
گاه و بي گاه خود ِمرگ و هر از گاه نمردن سخت است
کنار تيرهاي برق قرارهاي مسخره
وعنکبوت زشت ترس فرارهاي مسخره
واسکناس له شده و کاغذي گره زده
مچاله هاي زر ورق خمارهاي مسخره
و مردگان شب زده اسير پنجه هوس
نجيب هاي خط خطي نوارهاي مسخره
و ايستگاه انتظار و دختران قرن دود
و مردهاي مو بلند قطارهاي مسخره
و بچه هاي دوره گرد و دستمال خيس اشک.
.و پوز خند زورکي سوارهاي مسخره
و فور فور نئشگي و قند هاي حبه اي
و آس پيک و شاه خشت قمارهاي مسخره
و ميله هاي يخ زده و حکم داغ محکمه
و خط آخر قفس و دارهاي مسخره
لباسها ي رنگ شب و عينکي سياهتر
و کودکان انتظار مزارهاي مسخره
دهن کجي به زندگي و قبرهاي کيپ هم
و ترک بنگ و نئشگي شعارهاي مسخر ه