با دوستم تصمیم کرفتیم که از این به بعد دیگه هر شب بلاگ بروز نکنیم به خاطر همین دیگه هر چند شب یک بار این کار میکنیم چون همه ی دوستان که هر شب وقت ندارن به ما سر بزنن!!!!!
اما این بار یک شعر از آقای محمود سلاجقه براتون میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد
پر از تطاول خويشم بهار يعني چه
ميان آتشم آتش بيار يعني چه
محال بودبه افسانه ي تو بر گردم
هميشه گم شده ام انتظار يعني چه
براي من كه به منقار مي كشم خود را
در اين تطاول وتاول تبار يعني چه
مسيح را به نيايش نميتوان فهميد
سكوت كن كه بگويم قمار يعني چه
در اين مباهله من خونبهاي نفرينم
زنان ساحره آخر هوار يعني چه
بهشت ديگري از ما گرفته شد اما
كسي نگفت خدايا ديار يعني چه
می گریست
به قناری کوچکی
دل باخته بود
شاملو
فهميد دارم حسرتي، داغي، غمــي فهـميد
از حجــم اقيــانوس دردم شبنــــــمي فهميد
مي گفت يک جــايي دلم دنبال آهويي است
فــال مــرا فــهمي نفــهمي مبهــمي فـهـميد
اين کـولي زيبــا دو مــاه از ســـال مي آمد
وقـتي کــه مي آمد تمــام کــوچه مي فهميد
اوداشـت هفـــده سـال- يا کمــتر- نمي دانم
مـي شد از آن رخسـار زرد گنــدمي فهميد
امسـال هــم وقتـي که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـي کــه آمـد عالــمي فهميد:
مـو فالـگيرم... اومدم فالت بگــيرم.... هـا
فهــمـيد دارم اضـطرابي ، ماتـمـي فهــميد
دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم
بي آنکـه هـذيان بشـنود از مـن کمي فهميد
بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پريـنــو آدمــي فـهـميد
هي گـفت از هـر در سخـن، از آب و آيينه
از مهـره مار و طلسم و هر چه مي فهميد
بـا اينهـمـه او کــولي خــوبي نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمي فهمـيد
مــي خـــوانــد از آيـيـــنه راز مــاه را امـا
يک عمـــر من آواره اش بودم، نمي فهميد
خانم سعیده
وقتي که جز وصال به دردم نمي خورد
قهوه نريز! فال به دردم نمي خورد
من سردم است و چاره فقط دستهاي توست
گولم نزن که شال به دردم نمي خورد
من تشنه ي توام، عطشم داغ و واقعي ست
تمثيل و قيل و قال به دردم نمي خورد
اين دکمه هاي باز صريحم نموده اند
من سيب و پرتقال به دردم نمي خورد
آخر کجاي سيب شبيه " سه نقطه " است
من " نقطه چين " کال به دردم نمي خورد
چشمک نزن! حواله نکن بوس ِ راه دور
توي قفس که بال به دردم نمي خورد
از خاطرات خوب گذشته نگو عزيز
تقويم پارسال به دردم نمي خورد
مردانه قول وصل به من داده اي ولي
من مرد ايده آل به دردم نمي خورد !!
يا خون من به گردن تو يا بگو بله..
در عشق احتمال به دردم نمي خورد
حالا بريز قهوه و آبي بپوش و بعد..
اينجا به بعد اين غزل من خصوصي است!
رد پـایـت مـُژگـانـم را لگـدکـوب کـرد
دوبـاره بـاز
کـه از ایـن دیـدگـان گـذر کنـی
پـایـت را در لابـلای مـُژگـانـم بـه بنـد مـی کشـم
نـگـاهـم را کـوک مـی کنـم
و تـو را
بـه رقـص وا مـی دارم . . .
به جان، جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی ، کاش ،
یکی از آرزوهای تو باشم !
خــنــده ات طـرح لـطـيـفـيست كه ديدن دارد
نــــاز ِ مـــعـــشـــوق دل آزار خـــــريـــدن دارد
فــارغ از گــله و گــرگ است شباني عـاشق
چـشـم سـبـز تـو چه دشتيست! دويدن دارد
شـاخـه اي از ســر ديـــوار بـه بـيـرون جسته
بوسه ات ميوه ي سرخيست كه چيدن دارد
عـشـق بـودي وَ بـه انـديـشـه سـرايت كردي
قـــــلــب بــا ديــدن تــو شـــور تــپــيـدن دارد
وصــل تـو خـواب و خـيـال است ولي بـاور كن
عـاشـقـي بـي سـر و پــا عـزم رســيدن دارد
عــمــق تــو دره ي ژرفــيـست مـرا مي خواند
كـسـي از بــيــن خـــودم قـــصـــد پـريدن دارد
اول قــصـه ي هـر عـشق كـمي تـكـراريست!
آخـــر ِ قـــصـــه ي فــــرهـــــاد شـنيدن دارد...
کاظم بهمنی
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو پيش من جز سخن شمع شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از اين بي خبري رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلي جز که به سر هيچ مگو
قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
چون کبوتری شکسته بال و خمیده پشت ، انسانی کهن سال
آزموده پای پیاده در هوای سواره ای
گاهی شتابناک و گاهی آهسته ..
چون نسیم ، چون رود
نه ، انگاری دیواره ای مستحکم یا بلندای امواج خروشانی
چه میخوانیش !!؟
همان سونامی معروف
هرچه باشم هستم .. هرچه بودم نیستم
هنوز از این سکوت زجر آور
دقیقه های ماسیده در قامت ساعتی مبهم
از تمام نامردانی که مرا در خویشتن خویش مرده اند
ترا میخواهم ...
با من بمان اما به شرط دل ، ایمان آورده ام
مابقی هرچه میخواهد باشد باتو بماند ...
اگر آنچنانی که به رفتن مشتاقی یا اگر چون امتداد احساسی زیبایی
هنوزم عاشقت هستم ..
پویا
بازم آقای احسان پرسا و باز هم یک شعر تازه
امیدوارم لذت ببرین
شاعر گرسنه بود کمي فکر قوت کرد
دفترچه را ورق به ورق قيفِ توت کرد
با قطره قطره اشک، وضوي جبيره ساخت
تکبير گفت و قصد دو رکعت سکوت کرد
حمد و رکوع و سجده تماماً فقط سکوت
هنگام حرف حضرتِ شاعر قنوت کرد
آهي کشيد از آن، گل سجاده خشک شد
آهي که طرح باغچه را دشت لوت کرد
باران گرفت.. شاعر خاکي به گِل نشست
ناگاه از عروج هواي هبوط کرد
در سينه اش فقط نفسي ماند.. فکر کرد
اشهد؟ نه.. جاي ذکر هواي فلوت کرد
نام حبيب را به لبِ ساز بوسه زد
تکبير گفت و با نفَس ِمانده فوت کرد
.. فُوت کرد!
و این را هم نمیدانم که از کی آشنا بودیم
و از کی راه ما باهم یکی شد،از کجا ای زن؟
تو ناگاه ایستادی در خم کوچه. . . و من با تو به تو نزدیک
به سوی من سرت را پیش آوردی وخندیدی
من آرامک لبت را با شتاب و شوق بوسیدم
و بی بدرود،
سرمست از خم آن کوچه پیچیدم . . .
تلفن هنوز اداي تو را در مي آورد
مي رقصد و صداي تو را در مي آورد
تلفن کبوتري ست که از ابر مي رسد
و از سرم هواي تو را در مي آورد
هر نيمه شب اتاق / مرا راه مي رود
تعبير خواب هاي تو را در مي آورد
اما تو نيستي ، همه جا از صدا پر است
ما دو عروسکيم نخ جفتمان يکي ست
اعضاي من اداي تو را در مي آورد
از تو بريده مي شوم و خيمه باز پير
دست تو را و پاي تو را در مي آورد
در معده ي گرسنه ي خود يکه مي خوري
سرگيجه اشتهاي تو را در مي آورد
از زير سنگ هم شده اين عقرب سياه
مي گردد و غذاي تو را در مي آورد
وقتي که دست و پاي مرا عشق مي بُرد
وقتي که چشم هاي تو را در مي آورد ...
يعني تو در کجاي جهان مي رسي به من ؟
نوزادي تو در شکمت باد مي کند
دل پيچه روده هاي تو را در مي آورد
يک روز شوهر تو مرا حدس مي زند
از جيبم عکسهاي تو را در مي آورد
تو نيستي و من به خودم «زنگ» مي زنم
اما زني صداي تو را در مي آورد .
شهرام ميرزايي
تو واژه واژه شعری و منم که خشت می زنم
تو جلوه ی جمالی و منم که زشت می زنم
برای دیدن رخ و دو چشم آسمانیت
نظر به ماه می کنم سر به بهشت می زنم
اينها که مات مانده اي از آب و تابشان
اي کاش يکدقيقه بيافتد نقابشان
آنوقت ميشود به يقين گفت آتش است
خيري که ميرسد به تو از چاه آبشان
غير از خمار و درد نصيبي نميبري
از مستي شبانه و جام شرابشان
فرقي نميکند که نصيب تو سايه است
از هر طرف که ميزند اين آفتابشان
شب رفت و باز شب شد و خورشيد خواب بود
من فکر روز و ساعت دنيا خراب بود
من هي ورق زدم: شب و شب بود و باز شب
پس آفتاب صفحه چند ِ کتاب بود؟!
باور کنيد بخت من اينقدر شب نبود
در طالعم نشانه اي از آفتاب بود!
من دل به جز به دختر مومن نمي دهم
فنجان به شکل دخترکي بدحجاب بود!
ترفند استخاره هم اينجا عمل نکرد
حتي خدا موافق اين انتخاب بود
من يک سئوال داشتم آقا.. اجازه؟ عشق..
ساکت! ـ سئوال، خارج ِ بحث کتاب بود ـ
امشب کتاب چشم تو را دوره مي کنم
توي سياه مشق نگاهت جواب هست
امروز هم با یک شعر دیگه از آغای پرسا می خوام حسابی کیفتون کوک کنم.امیدوارم لذت ببرین
من و تو مي شــــــود آيا که مال هم باشيم؟
نه مـــــــال هم .. که فقط احتمال هم باشيم؟
بريز قهـــــــــــــوه ي خود را درون فنجانم
بيا به هــــــــــــر کلکي توي فال هم باشيم
به بال خود نتوانسته ايم پَــــــــــــــر بزنيم
از اين به بعــــــــــد بيا تا که بال هم باشيم
بدون دست تو تهـران براي من قطب است
بپيـــــــــــچ دور تنم دست ، شال هم باشيم
پـــر است ذهن من امسال از جدايي و رنج
بيا که خاطـــــــــــره ي پارسالِ هم باشيم !
نگو در عشق ِميان ِمن و تو سيب کم است
اگر که سيـــــــــب نشد پرتقال هم باشيم !!
اگر که قسمـــــــــــت ما به وصال ختم نشد
نرو ! بمــــــــان که اقلاْ وبال هم باشيم !!!
بدون مقدمه چینی اولین پست براتون میزارم که از آقای احسان پرساست.امیدوارم خوشتون بیاد
دِير طوفان ديده ام ناقوس را گم کرده ام
کارواني بي مسيرم کوس را گم کرده ام
معبدي متروکه ام با رد پاي نوح که
بعد ِ توفان رد آن پابوس را گم کرده ام
روز ِ روشن شهر را مي گشت شيخي با چراغ
من همان شيخم فقط فانوس را گم کرده ام
باز مي ميرند اصحابم .. ولي از گشنگي
سکه هاي عهد دقيانوس را گم کرده ام
دارد از ماندن وجودم مي شود مرداب.. آه
رودم اما راه اقيانوس را گم کرده ام
زندگي يک خواب وحشتناک مي دانم ولي
راه بيرون رفتن از کابوس را گم کرده ام
ديگر از گشتن کشيدم دست چون فهميده ام
هر چه مي گردم جهان را بيشتر گم مي کنم..